محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )

659

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )

محرّم للّه كلّه » ( 181 ) : از آنجا كه حرم به شمار آمده ، حرام گشته است . حرم جايى است كه نمىتوان حرمت آن را ناديده گرفت ؛ از اين رو ، شكار آن را نمىتوان كشت و درختش را نمىتوان بريد . حرم ، جايگاههاى شناخته شده و معدودى است كه بيرون آن ، حلّ است ، يعنى مىتوان كارهايى را در آنجا ، انجام داد ولى درون آن ، حرم است و همان كارها را نمىتوان در آنجا ، انجام داد . حرم مكّه ، شناخته شده و با نشانه‌هايى محدود گشته است . المطرىّ در تاريخ مدينه ( از اين كتاب ، يك نسخهء خطّى ، در كتابخانهء عارف حكمت بك در مدينهء منوّره ، موجود است ) مىنويسد كه پيامبر خدا ( ص ) شمارى از ياران خود را فرستاد تا حدود حرم مدينه را از هر سو ، نشانه‌گذارى كنند . وى نامهاى اين نشانه‌ها را به تفصيل ياد كرده است . حدود مدينه ، ميان دو بازوى آن از سوى خاور و باختر ، و ميان كوه ثور در شمال و كوه عير در جنوب قرار داشته و وادى العقيق ، درون حرم مدينه بوده است . شيخ ابراهيم حمدى خربوطلى مدير كتابخانهء عارف حكمت بك به من گفت كه وى در خلال سفرهاى خود ، در شرق مدينه اين نشانه‌ها را يافته است . آنها از دوران پيامبر اسلام ( ص ) به جا مانده و تا آنجا كه من مىدانم ، كسى آنها را بازسازى نكرده است . اما حدود حرم طائف ، شناخته نيست ، جز آنكه آن گونه كه من ديده‌ام ، درّه وجّ ، در شكل نيم‌دايره‌اى پيرامون آن را مىگيرد . « لا تجار حرمة إلّا بإذن أهلها » ( 1 ) به گمان من ، حرمة در اينجا به معنى پناه دادن است . از اين رو ، دادن پناه جز به وسيلهء افراد خاندان ، يا با اجازهء آنان ، صورت نمىگيرد . بنابراين ، پناهنده جز با رخصت پناه دهنده ، نمىتواند به پناه خواهنده‌اى زنهار دهد . در قرآن آمده است : « و هو يجير و لا يجار عليه ( 24 ) » ( وى هر كه را بخواهد ، از بدى و عذاب دور مىدارد ؛ ولى كسى را كه او بخواهد گرفتار عذاب گردد ، هيچ كس نمىتواند به وى پناه دهد ( 25 ) . ( 1 ) ( حزن ) « فى . . . حزن أو سهل » ( 171 ) : حزن : زمين سخت و ناهموار . ( 2 ) ( حسب ) « حسبة » ( 302 / ألف ، 309 / ألف ، 309 ) : الحسبة : مزد و پاداش . ( 3 ) ( حشا ) « لنجران و حاشيتها جوار اللّه » ( 94 ) ؛ « آذربيجان سهلها و جبلها و حواشيها ( 339 ) ؛ « أهل قومس و من حشوا » ( 336 ) : كنار و بر هر چيز را حاشيهء آن گويند و جمع آن ، « حواش » است . حشى و تحشّى : او را در ميان گرفتند و به وى پناه دادند . ( 4 ) ( حشد ) « لا تحشدون و لا تحشرون » ( 34 ) : حشد القوم يعنى مردم را گرد آورد . منظور اين است كه ايشان را گرد آورد و وادارشان ساخت كه به كارزار بروند . لا يحشرون : براى رفتن به ميدان جنگ ، بسيج نمىگردند و گروهى از آنان را به پيكار نمىفرستند . ( 5 ) ( حشر ) « لا يحشرون ( 26 ) » ( 34 ، 48 ، 84 ، 90 ، 94 ، 98 ، 122 ، 181 ، 189 ) : بنگريد : ذيل