محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )

656

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) ( جدول ) « فيما سقى الجدول . . . العشر من ثمرها » ( 193 ) : جدول به معنى جوى كوچك و جوى حوض است . ( 2 ) ( جذّ ) « لا تجذّ ثمارهم » الجذّ : چيدن و بريدن است . ( 3 ) ( جذع ) « فى كلّ ثلثين من البقر تبيع جذع أو جذعة » ( 104 / الف ، 105 ) : هنگامى كه گاو به دو سال تمام برسد ، به آن ، جذع گويند ، ولى شتر را زمانى جذع گويند كه به سال پنجم در آيد . ( 4 ) ( جرب ) « جريب الأرض » ( ش 100 در يك نسخه ، 325 / الف ، 341 / ب ) : جريب ، مقدار زمينى است با طول و عرض و مساحت معين . ( 5 ) ( جرر ) « جريرة » ( 147 / ب ) : گناه و جنايت . ( 6 ) ( جرع ) « على حافات الحجر و حافات المدر و الجراع بينهما » ( 308 ) : الجرعة يعنى ريگزار نرم و هموار ، يا زمين ناهموارى كه به ريگزار ماند ( قاموس ) . ( 7 ) ( جرم ) « و لا يحرموا جريم الثّمار » ( 72 ) : ابو حنيفه دينورى در كتاب النّبات ( خطّى دانشگاه استانبول ) ، زير كلمهء جرم گفته است : « جريم ، صريم و جديد ، همه به معنى خرماى چيده شده است » . وى به بيتى از شمّاخ ، استدلال كرده است . منظور اين است كه ايشان ، هنگام چيدن خرما ، از ميوه‌هاى خود ، بهره‌مند مىشوند و در انتظار آمدن گردآورندهء زكات ، نمىمانند و زكات را با امانت و درستى مىپردازند . ( 8 ) ( جرى ) « على الجارية العشر » ( 191 ) : جارية : زمينى است كه با آب روان ، آبيارى گردد . ( 9 ) ( جزّ ) « لا تجزّ لكم ناصية » ( 34 ) : جزّ الناصية : بريدن موى پيشانى كه آن ، نشانهء بردهء آزاد شده است . در سيرهء ابن هشام ( ص 649 - 650 ) آمده است : هنگامى كه ايشان را آگاه ساخت كه وى از قبيلهء مضر است ، عامر بن طفيل ، موى پيشانى او را بريد و وى را آزاد گردانيد . ( 10 ) ( جزا ) « قبلتم منهم الجزاء » ( 324 ، 339 ، 365 ) ؛ « أن تكون أرضا عليها الجزية » ( 331 ) ؛ « و على من أقام منهم الجزية و الخراج » ( 356 ، 368 / ج ) : از اين كاربردها چنين بر مىآيد كه جزيه و جزاء ، به يك معنى است ؛ و جزاء چنان كه به خراج زمين گفته مىشود ، سرگزيتها را نيز در بر مىگيرد . ( 11 ) ( جسر ) « إصلاح الجسور و الطّرق » ( 360 ، 361 ) : جسر به معنى پلى است كه براى گذشتن از روى آب روان ، بر روى آن ، مىسازند . ( 12 ) ( جعل ) « جعل » ( 368 / 8 ) : يعنى بخشش . ( 13 ) ( جلب ) « و لا جلب و لا جنب » ( 123 ) : جلب آن است كه گردآورندهء زكات براى گرفتن زكات از مردم ، به محلّ واحه‌ها و آبهاى ايشان نرود و به ايشان دستور دهد كه چهارپايان خود را گرد هم آورند و نزد او ببرند . پيامبر ، كارگزاران زكات را از اين كار بازداشت و دستور داد