محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )
607
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )
جاى او ، والى مصر گردد ؟ گفتند : محمّد بن ابى بكر را ؛ مردم ، محمد بن ابى بكر را « فاسق ( 4 ) » مىناميدند . گويا شورشيان بر آن بودند كه عايشه امّ المؤمنين را نيز به درون اين آشوب بكشند . به هر حال ، عثمان خواستهء آنان را پذيرفت و فرمان واليگرى ( مصر را ) براى محمّد بن ابى بكر نوشت . شورشيان گمان نمىكردند كه عثمان به اين آسانى به خواستهء آنان ، گردن نهد . از اين رو ، به ظاهر خرسند اما در باطن خشمگين شدند ؛ ولى چاره نديدند جز آنكه با محمّد بن ابى بكر ، از مدينه بيرون روند . ( 1 ) آنان هنگامى كه به سوى مصر در حركت بودند ، سوارى با شتاب از كنارشان گذشت . ( او را جستند ) و با وى ، نامهاى رسمى از عثمان به والى مصر يافتند . عثمان در آن نامه به والى مصر فرمان داده بود كه با رسيدن محمّد بن ابى بكر به مصر ، او را بكشد . ابن حجر در المطالب العالية شمارهء 4438 ، به نقل از اسحاق بن راهويه ( 5 ) آورده است : « مصريان ، خشنود بازگشتند . هنگامى كه در راه بودند ، به سوارى برخوردند كه گاه به آنان نزديك و زمانى از آنان دور مىشد ؛ بار ديگر به سوى ايشان بازمىگشت و سپس به آنان دشنام مىداد و از ايشان جدا مىشد . به او گفتند : تو را چه شده است ، كارى دارى ، چه كاره هستى ؟ گفت : من فرستادهء امير مؤمنان هستم كه به سوى كارگزار وى در مصر مىروم . او را تفتيش كردند و نوشتهاى از عثمان را كه مهر وى نيز بر آن بود ، با او يافتند . عثمان به كارگزار خود در مصر نوشته بود كه آنان را به دار آويزد يا به سختترين وضع بكشد و يا دستها و پاهايشان را در خلاف جهت يكديگر ، ببرد ( 6 ) . از اين رو ، محمّد بن أبى بكر ، ابن سبأ و همراهان ايشان به مدينه بازگشتند و نزد على ( ع ) آمدند و به وى گفتند : اين دشمن خدا عثمان را مىبينى كه دربارهء ما ( به كارگزار خود ) چنين و چنان مىنويسد ! به راستى كه خداوند ، ( ريختن ) خون او را حلال كرده است ؛ پس ( در اين كار ) تو نيز با ما بپاخيز . على ( ع ) گفت : به خدا سوگند من با شما به پا نخواهم خاست . ايشان گفتند : پس چرا به ما نامه نوشتى ؟ على ( ع ) گفت : سوگند به خدا من هرگز نامهاى به شما ننوشتهام . آنگاه آنان به يكديگر نگريستند . . . » ولى ابن عربى در العواصم من القواصم ص 96 مىگويد : « زمانى كه ايشان به سوى مصر در حركت بودند ، ناگهان دريافتند كه سوارى بارها به سوى آنان مىآيد و سپس دور مىگردد . به او گفتند : تو را چه شده است ( تو كيستى ) ؟ گفت : من فرستادهء امير مؤمنان به نزد كارگزار او در مصر هستم . او را جستند و نوشتهاى از عثمان به كارگزار خود در مصر كه مهر وى نيز بر آن بود ، با او يافتند . عثمان ( در آن نامه ) به كارگزار خود دستور داده بود كه آنان را بر دار زند يا به سختترين شكل ، بكشد و يا دستها و پاهايشان را در خلاف جهت يكديگر ، ببرد . . . . ( 7 ) ( نيز بنگريد : مسند البزّاز ، كتاب الفتن ، نسخهء خطّى بيرجهندا ، پاكستان ) .