محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )

158

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) 28 / الف - ب نامه‌اى ديگر به هراكليوس و پاسخ آن بحن 3 / 441 - 442 ؛ 4 / 74 - 75 ؛ بع ش 624 - 625 ؛ تاريخ دمشق ، ابن عساكر 1 / 417 - 420 . مقابله كنيد : الأموال ، ابن زنجويه ( خطّى 8 / ب - 9 / الف ) ؛ الحلبىّ ( چاپ ديگر ) 3 / 277 ؛ الكاندهلوى ، حياة الصّحابة 1 / 189 ( به نقل از هيثمى 8 / 235 - 236 ، البداية ، ابن كثير 5 / 16 و أبى يعلى ) ؛ المطالب العالية ، ابن حجر ش 4348 به نقل از حارث بن أسامه . از سعيد بن ابو راشد روايت است كه گفت : التّنّوخىّ ، فرستادهء هراكليوس نزد پيامبر ( ص ) را ، در حمص ديدم ؛ وى همسايهء من بود و به روزگار ناتوانى و پيرى رسيده ، يا به آن ، نزديك گشته بود . به وى گفتم : « مرا از نامهء هراكليوس به پيامبر و نامهء پيامبر به وى ، آگاه نمىسازى ؟ » گفت : چرا . - ( در روايت دوم آمده است : از سعيد بن ابو راشد يكى از وابستگان خاندان معاويه ، روايت است كه گفت : من به شام آمدم . به من گفتند : فرستادهء هراكليوس به نزد پيامبر ( ص ) در اين كنيسه است . به درون كنيسه رفتم و پيرى سالخورده را ديدم . به او گفتم : فرستادهء هراكليوس به نزد پيامبر تويى ؟ گفت : آرى . گفتم : از آن مأموريّت ، براى من سخن بگو . گفت : الخ ) - و پيامبر خدا ( ص ) به تبوك آمد . او دحيهء كلبى را نزد هراكليوس ، گسيل كرد . چون نامه پيامبر به دست امپراتور رسيد ، كشيشان و بطريقان ( 1 ) روم را فرا خواند و در را به روى خود و آنان بست و گفت : اين مرد ، در جايى كه مىدانيد ، فرود آمده است . نامه‌اى براى من فرستاده و مرا به سه كار ، فرا خوانده است : « از من مىخواهد كه از آيين او پيروى كنم . با آنكه زمين ، زمين ماست ، از ما مىخواهد كه براى نگاهدارى آن ، آنچه داريم ، به وى دهيم ؛ يا آنكه آمادهء پيكار گرديم » . ( 2 ) - ( در روايت دوم آمده است : يا از آيين وى پيروى كنيد ؛ يا به خراجى كه براى شما تعيين مىكند ، گردن نهيد و يا با وى پيكار كنيد ) - سوگند به خدا كه شما از آنچه كه مىخوانيد ، دريافته‌ايد كه وى آنچه را كه در اختيار من است ، به دست خواهد آورد . از اين رو بياييد از وى پيروى كنيم يا به وى خراج دهيم . آنان چنان نعره‌اى بر آوردند كه باشلقها ( 2 ) از سرشان افتاد و گفتند : « از ما مىخواهى كه آيين ترسايى را رها كنيم و به بردگى عربى بيابانى كه از حجاز آمده است ، تن در دهيم ؟ ! امپراتور چون پنداشت كه اگر آنان بيرون روند ، روميان را بر وى خواهند شورانيد ، بىدرنگ ، دل آنان را به دست آورد و گفت : اين سخن را گفتم تا به استوارى شما در كار ( دين ) خويش ، پى برم . سپس مردى از تازيان تجيب را كه بر ترسايان تازى فرمان مىراند ، پيش خواند و گفت : مردى عرب زبان را كه بتواند گفت‌وگو را در ياد خود نگاه دارد ، نزد من آر ، تا پاسخ نامهء اين مرد را با وى بفرستم . او مرا آورد ؛ هراكليوس نامه‌اى را به من داد و گفت : « نامهء مرا نزد اين مرد ببر . از سخنان