محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )

159

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )

وى ، آنچه را كه فراموش كنى ، بر تو باكى نيست ؛ تنها سه ويژگى آن را براى من نگاه دار : بنگر كه آيا از نامه‌اى كه براى من نوشته است ، سخنى بر زبان مىآورد يا نه ؛ آنگاه كه نامهء مرا مىخواند ، از شب ( و روز ) ياد مىكند ؛ و نيز به پشت او نگاه كن ، آيا چيزى كه تو را گمانمند سازد ، مىبينى يا نه . ( 1 ) پس با نامهء او به راه افتادم تا به تبوك رسيدم . پيامبر را ديدم كه در ميان ياران خويش بر كنار آب نشسته بود . پرسيدم : فرمانرواى شما كجاست ؟ گفتند : فرمانروا همين است . پيش رفتم تا در برابر وى نشستم و نامه‌ام را به او دادم . آن را در دامن خود نهاد و گفت : تو از كدام قبيله هستى ؟ گفتم : مردى از قبيلهء تنوخ هستم . گفت : آيا به اسلام كه روى از كفر بر مىگرداند يعنى به آيين پدرت ابراهيم ، مىگروى ؟ گفتم : من فرستادهء مردمى هستم و بر آيين ايشانم و تا نزد آنان بازنگردم ، از آن آيين روى بر نمىگردانم . پيامبر خنديد و گفت : « هر كس را كه تو بخواهى نمىتوانى راهنمايى كنى ؛ ولى خداوند ، هر كه را بخواهد ، راه مىنمايد و او به راه يافتگان ، داناتر است ( 3 ) » . اى مرد تنوخى ! من نامه‌اى به خسرو نوشتم و او آن را پاره كرد و خداوند ، پيكر وى و پادشاهيش را از هم خواهد گسست . نامه‌اى به نجاشى نوشتم و او آن را از هم دريد و خداوند ، او و فرمانرواييش را از ميان خواهد برد ( 4 ) . نيز نامه‌اى به سرور تو نوشتم و او آن را نگاه داشت ؛ از اين رو ، تا آنگاه كه زندگانى را به نيكى گذراند ، پيوسته مردم از او هراس خواهند داشت . به خود گفتم : اين ، يكى از آن سه ويژگى است كه امپراتور دربارهء آنها به من سفارش كرده است . تيرى از تيردان خود برداشتم و بر نيام شمشير خود نوشتم . سپس او نامه را به مردى در سمت چپ خويش داد . پرسيدم : كسى كه نامهء شما را برايتان مىخواند كيست ؟ گفتند : معاويه . متن نوشتهء فرمانرواى من ، چنين بود : « مرا به بهشتى كه گسترهء آن ، آسمانها و زمين را ، فرا گرفته و از آن پرهيزگاران است ، فرا مىخوانى ، پس دوزخ در كجاست ؟ » پيامبر خدا ( ص ) گفت : خداوند از هر نسبت ناروايى پاك است ؛ آنگاه كه روز فرا رسد ، شب در كجاست ؟ پس تيرى از تيردان خود بر گرفتم و آن گفته را بر نيام شمشير خود نوشتم . ( 2 ) چون خواندن نامهء مرا به پايان برد ، گفت : « تو پيك هستى و تو را حقّى است . اگر ارمغانى مىداشتيم ، تو را از آن بهره‌مند مىساختيم . ما در سفر هستيم و تهى دست » . ( بيدرنگ ) مردى از ميان مردمان ، پيامبر را آواز داد و گفت : من به وى ارمغانى مىدهم . او بار خود را گشود و جامه‌اى صفّورى آورد و در دامن من نهاد . پرسيدم : ره آورد دهنده كيست ؟ گفتند : عثمان . سپس پيامبر خدا ( ص ) گفت : كدام يك از شما اين مرد را منزل مىدهد ؟ جوانى از انصار گفت : من . ( آنگاه ) جوان انصارى برخاست و من نيز برخاستم . از ميان مردم بيرون رفته بودم كه پيامبر ، مرا فرا خواند و گفت : اى مرد تنوخى بيا . من به سوى وى رفتم تا در جاى خود ، در كنار او ايستادم . سپس وى جامه‌اش را از پشت خود كنار زد و گفت : « به اينجا بنگر و برابر فرمانى كه به تو داده‌اند ، رفتار كن » .