سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : اسماعيل انصارى زنجانى )
112
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( اسرار آل محمد ع ) ( فارسي )
محمد گفت : يا على ، درست فرمودى ، و من شنيدم كه پدرم عمر را لعنت كرد و گفت : « تو مرا به مهلكهها انداختى » . حضرت فرمود : درست است « 30 » . دوّم : محمد بن ابى بكر در حال جان كندن پدرش نزد او آمد و گفت : پدر ، تو را در حالى مىبينم كه قبل از امروز نديده بودم . ابو بكر گفت : پسرم ، من به آن مرد ظلمى روا داشتهام كه اگر مرا حلال كند اميدوارم حالم بهتر شود ! پرسيدم : پدر ، چه كسى را مىگويى ؟ گفت : على بن ابى طالب را . گفتم : من قول مىدهم كه در اين باره با على عليه السّلام صحبت كنم و براى تو حلاليّت بگيرم ، چرا كه او سختگير نيست . محمد بن ابى بكر نزد امير المؤمنين عليه السّلام آمد و عرض كرد : پدرم در بدترين حالات است و چنين سخنانى گفته ، و من به او قول دادهام برايش از شما حلاليّت بگيرم . آيا او را حلال مىكنى ؟ حضرت فرمود : بخاطر تو آرى ، ولى به پدرت بگو بالاى منبر رود و اين حليّتطلبى خود را به مردم خبر دهد تا او را حلال كنم . محمد بن ابى بكر برگشت و به پدرش گفت : « خدا دعايت را مستجاب كرد » ، و سپس كلام امير المؤمنين عليه السّلام را براى او بازگو كرد . ابو بكر قبول نكرد و گفت : « دوست ندارم حتّى دو نفر بر من درود نفرستند » ! ( يعنى اگر من از كار خود اظهار پشيمانى كنم پس از مرگم مردم به من ناسزا مىگويند كه چرا حق ديگران را غصب كرده بودى ) « 31 » ! سوّم : در كتاب الصراط المستقيم نيز روايت كرده كه محمد بن ابى بكر بر پدرش وارد شد در حالى كه به خود مىپيچيد . به او گفت : حالت چگونه است و اين چه حالى است ؟ گفت : از ظلمى كه نسبت به على بن ابى طالب روا داشتهام چنين حالتى دارم « 32 » . 3 . قضيّهء تكلم محمد بن ابى بكر هنگام مرگ پدرش در كتابهاى عامّه هم آمده است و اين نيز مؤيدى ديگر در بارهء سنّ محمد بن ابى بكر است . غزالى و ابن جوزى اين روايت را نقل كردهاند : محمد بن ابى بكر در مرضى كه پدرش در آن از دنيا رفت نزد او آمد . ابو بكر گفت : پسرم ، عمويت عمر را فرا خوان تا خلافت را به او بسپارم . گفتم : پدر ، بر حق
--> ( 30 ) كامل بهائى : ج 2 ص 129 فصل پنجم . ( 31 ) كامل بهائى : ج 2 ص 129 فصل پنجم . ( 32 ) اثبات الهداة : ج 2 ص 368 ح 205 .