ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
211
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
اجازه دخول داده شد . همه داخل شدند و در خدمت سلطان محمد حضور يافتند . سلطان به آنان تكليف كرد كه بنشينند و از آن خوان پهناور نعمت كه گسترده شده بود بهرهمند شوند . مردم به خوردن نشستند و پس از صرف غذا بيرون رفتند . وقتى ماه ذى الحجه به نيمه رسيد ، سلطان محمد كه از بيمارى رنج مىبرد ديگر از زندگانى خود نااميد شد . لذا فرزند خود - محمود - را نزد خود فرا خواند و رويش را بوسيد . هر دو به گريه افتادند . سلطان محمد به او امر كرد كه خارج شود و بر او رنگ پادشاهى جلوس كند . و مراقب امور مردم باشد . محمود كه درين وقت كمى بيش از چهارده سال از عمرش مىگذشت به پدر خود گفت : « امروز روز مباركى نيست . يعنى ستاره - شناسان آن را روز خوش يمن نمىدانند . » سلطان محمد گفت : « راست مىگوئى . اين روز ، روز مباركى نيست . اما براى پدرت ، نه براى تو كه بر تخت سلطنت مىنشينى . » بنابر اين ، محمود از خدمت پدر بيرون رفت و با استفاده از تاج و دو بازوبند بر مسند فرمانروائى نشست . در روز پنجشنبه بيست و چهارم ماه ذى الحجه اميران احضار شدند و درگذشت سلطان محمد به اطلاع آنان رسيد . آنگاه وصيتنامه او خوانده شد كه به فرزند خود - سلطان محمود - نصيحت مىكرد و او را به دادگرى و نيكوكارى اندرز ميداد . سپس روز بعد - يعنى جمعه بيست و پنجم - خطبه سلطنت به نام سلطان محمود خوانده شد .