ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
176
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
پدر را گرفت و على بن هطال منوجانى ، فرمانده لشكر پدرش خويش را در مقامى كه داشت برقرار و وى را بسيار گرامى داشته و در احترام نسبت به او مبالغه كرد ، به نحوى كه چون بر وى وارد ميشد ، پيش پاى او برميخاست برادرش المهذب اين كار را از وى پسنديده ندانسته و زبان بدگوئى نسبت به ابن هطال گشود . اين بدگوئى خبرش به گوش ابن هطال رسيد ، و بدل گرفت و از ابا الجيش اجازت طلبيد كه المهذب برادرش را هم به ضيافتى كه ترتيب داده بود ، دعوت كند . ابا الجيش اجازت داد . همين كه المهذب در آن ميهمانى حضور پيدا كرد . ابن هطال كمر به خدمت او بست و در خدمتگزارى و پذيرائى از وى مبالغه نمود و چون المهذب بخورد و بنوشيد و سرمست شد ، مستى كار خود را كرد و ابن هطال به او گفت : برادر تو ابا الجيش مرد ضعيف و زبونى است و عاجز از اين كار ( حكمرانى ) است ، عقيدهء من بر اين است كه ما دو نفر با يك ديگر متفق شوم و تو امير بشوى . و او را فريب داد و المهذب متمايل به او گرديد ، ابن هطال دستخط او را درباره آنچه بايد بوى تفريض گردد ، بگرفت كه پس از آنكه با هم در اين امر قيام و اقدام كردند چه كارهائى به او داده خواهد شد همين كه فرداى آن روز فرا رسيد ابن هطال نزد ابى الجيش رفت و به او گفت : برادرت بسيارى از ياران تو را از تو روى گردان كرده است و با من گفتگو داشته و ميخواسته مرا با خود همداستان كند و من با او موافقت نكردم و به همين سبب از من بدگوئى ميكرد و اينست دستخط او كه دوش به نوشته و قرار و مدار با من نهاده است . ابى الجيش همين كه خط برادرش بديد امر بدستگيرى او صادر كرد ، ابن هطال دستور او را انجام داده و او را زندانى و در بند كشيد و پس از آن كس گمارد كه وى را خفه كند و كرد و جثهء او را در گودالى انداخته و چنين وانمود كرد كه از بلندى افتاده و مرده است . پس از آن واقعه ابى الجيش ديرى نپائيد و درگذشت . ابن هطال خواست برادرش ابا محمد را گرفته بفرمانروائى عمان بنشاند و سپس او را بكشد . مادرش او را بدست ابن هطال نسپرد و به او گفت : خود سرپرستى امور را عهدهدار باش . و اين صغير است و صلاحيت اين كار را ندارد . ابن هطال پذيرفت و بنا را به بدرفتارى نهاد و بازرگان را مصادره و اموال آنها را بگرفت .