ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
259
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
شادى و خوشى مانند آن روز نبود . نديمان و مطربان و مغنيان را خواند . در آن وقت مادر معتز يك جبه خز سبز براى او فرستاد كه مردم مانند آن در ظرافت و خوبى نديده بودند . او به آن جبه نگاه كرد و تعجب نمود ولى دستور داد كه آن را دو نيم كنند و پس بدهند و بنماينده و حامل آن جبه گفت : ( به مادر معتز ) بگو كه من نزد خود چنين مىانديشم كه اين را نپوشم ( اجل من مجال پوشيدن آن را نخواهد داد ) نمىخواهم ديگرى بعد از من هم آن را بپوشد بدين سبب آن را پاره كردم و پس دادم گفت : ( راوى ) ما همه گفتيم : پناه بر خدا ببر كه چنين انديشه نداشته باشى او نوشيد و سرگرم طرب شد و باز گفت : من به خدا قسم از شما جدا خواهم شد فراق را آغاز ميكنم . او در حال طرب و خوشى بود تا شب او و فتح بن خاقان هر دو تصميم گرفتند كه روز بعد منتصر ( فرزندش كه وليعهد او هم بود ) و وصيف و بغا را بكشند . همچنين گروهى از سالاداران ترك . منتصر هم با وصيف و سالاران ترك توطئه قتل متوكل را چيده بود . متوكل هم قبل از روز توطئه سخت بمنتصر آزار رسانيد و به او توهين و تحقير بسيار كرد . گاهى به او دشنام مىداد و گاهى بيش از اندازه طاقت دستور مىداد كه مى بنوشد و زمانى امر ميكرد كه پس گردنى به او بزنند و او را بقتل تهديد مىكرد . بفتح بن خاقان گفت : من از خداوند و از خوشى پيغمبر بيگانه و برى باشم اگر تو به او لطمه نزنى . فتح هم برخاست و دو بار بر سر و روى منتصر لطمه زد و بعد دست به پشت او هم انداخت . متوكل گفت : همه گواه باشيد كه من مستعجل يعنى منتصر را خلع كردهام ( از ولايتعهد ) . بعد به او رو كرد و گفت : من نام ترا منتصر نهادهام و مردم بسبب حماقت تو ترا مستعجل ناميدهاند ( براى خلافت عجله دارى ) منتصر گفت : اگر امر كنى گردنم را بزنند براى من آسانتر و گواراتر از اين كار است كه نسبت به من روا مىدارى . متوكل گفت : به او باده دهيد . بعد از آن طعام شام حاضر شد و آن در نيمه شب بود .