ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
260
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
منتصر از آنجا خارج شد . بنان غلام احمد بن يحيى را گفت بدنبال من بيا پس از آن دست زرافه حاجب و سرنگهبان را گرفت و به او گفت با من بيا . نگهبان گفت : امير المؤمنين هنوز بيدار است ( يعنى نمىتوانم نگهبانى او را ترك كنم ) منتصر گفت : او سخت مست شده و الان بغا و ساير نديمان او را ترك ميكنند سپس به او گفت : من ميخواهم دختر ترا به فرزند بغا بزنى بدهم . گفت : ما همه بنده تو هستيم بكن هر چه ميخواهى . او همراه منتصر تا حجره رفت مشغول تناول طعام شدند ناگاه صداى غوغا و خروش برخاست . هر دو برخاستند . بغا را ديدند . منتصر پرسيد : چه شده ؟ بغا گفت : اى امير المؤمنين خداوند به تو اجر عظيم بدهد . او ( متوكل ) بنده خدا بود و خداوند او را نزد خود خواند . منتصر نشست و دستور داد حجره كه متوكل در آن كشته شده بود بسته شود . درهاى كاخ همه بسته شد . وصيف را گفت معتز و مؤيد ( دو برادرش ) را احضار كند آن هم از قول متوكل ( كه هنوز خبر نداشتند ) اما چگونگى قتل متوكل كه چنين بود : چون منتصر خارج شد متوكل دستور داد خوان طعام گسترده شود . بغاى صغير معروف بشر ابى پشت پرده ايستاده بود . آن روز نوبت حراست بغاى كبير بود كه فرزندش موسى بنيابت پدر نگهبانى را بر عهده داشت . موسى پسر خاله متوكل بود . پدرش در آن هنگام در محل « سميساط » بود . بغاى صغير وارد محفل شد و نديمان را گفت برخيزند و بحجره ديگر بروند . فتح بن خاقان ( وزير و فاعل ما يشاء ) گفت : اين وقت برخاستن و رفتن آنها نيست زيرا امير المؤمنين هنوز برنخاسته . بغا گفت : امير المؤمنين خود به من دستور داده بود كه از هفت پياله اگر بيشتر بنوشد كسى را نزد او نگذارم اكنون او چهارده رطل نوشيده . حرم ( خانواده و زنان ) امير المؤمنين هم اكنون پشت پرده ايستادهاند . آنگاه بغا نديمان را اخراج كرد و فتح و عثعث و چهار غلام خاص و ابو مدين متوكل كه برادر مؤيد از مادر بود نزد متوكل ماندند . بغاى شرابى در