ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

204

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

روزى متوكل نزد محمد بن عبد الملك رفت كه او را نزد خليفه شفيع خود نمايد تا خليفه از او راضى شود . هنگامى كه وارد شد ايستاد . محمد بن عبد الملك با او سخن نگفت و اعتنا نكرد و پس از مدتى اجازه داد كه او بنشيند . او نشست و محمد سرگرم نامه‌ها بود كه به او توجه نمىكرد پس از مدتى رو به او كرد و مانند كسى كه تهديد كند با خشونت تكلم كرد و پرسيد : براى چه باينجا آمدى ؟ گفت : آمدم كه از پايمردى تو نزد خليفه بهره‌مند شوم تا او از من خشنود گردد . محمد ( وزير و صدر اعظم ) رو بحاضرين كرد و گفت : بنگريد كه او چگونه برادرش را خشمگين مىكند بعد نزد من ميآيد و درخواست عفو و رضا مىكند . هان برو اگر تو نيك شوى او بالطبع از تو راضى خواهد شد . از آنجا با نااميدى برخاست و نزد احمد بن ابى دؤاد رفت . احمد كه شنيد او آمده از دم در خانه باستقبال او شتاب كرد و او را بوسيد و پرسيد : چه باعث شده كه اين رنج را به خود هموار كنى و نزد من آئى ؟ جانم فداى تو باد . گفت : آمده‌ام كه رضاى خليفه را بواسطه تو جلب كنم . احمد گفت : البته ميكوشم كه اين نعمت و كرامت شامل حال من مىشود . احمد با واثق مذاكره كرد . واثق به او وعده داد ولى خشنود نشد بار ديگر توسط را تكرار كرد . واثق ( خليفه ) راضى شد متوكل را خود خواند و به او خلعت داد . چون متوكل از نزد محمد ( وزير ) ابن الزيات نا اميد بازگشت ابن الزيات بواثق نوشت كه جعفر ( متوكل ) با صورت و زينت مخنثها نزد من آمد . موى سرش در پشت گردنش دراز بود ( مانند هيپىهاى اين زمان ) از من درخواست كرد كه شفيع او نزد امير المؤمنين باشم كه از او راضى شود . واثق به او نوشت او را جلب كن و موى سرش را در حضور مردم بتراش آنگاه موى بريده و تراشيده را به روى او بزن . متوكل گويد : چون رسول ابن الزيات نزد من آمد . من لباس سياه تازه پوشيدم و نزد او رفتم و تصور مىكردم كه خليفه از من راضى شده . او زلف مرا بريد و بر روى من نواخت . چون متوكل بخلافت رسيد تا ماه صفر صبر كرد آنگاه ايتاخ ( سردار مشهور )