ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
169
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
نوازش من نسبت به تو اين است كه راز را به تو ابراز كنم . گفتم : اى امير المؤمنين من بنده و بنده زاده تو هستم ( بگو ) گفت : من به كارهاى برادرم مأمون نگاه كردم ديدم او چهار مرد برگزيد كه هر چهار تن در كار خود درستكار و نامدار شدهاند و من چهار كس اختيار و به كار وادار كردهام و هيچ يك از آنها موفق نشدهاند . پرسيدم چه كسانى را مأمون انتخاب كرد ؟ گفت : طاهر بن الحسين كه تو ديد و شنيدى و بر پيروزى او آگاه شدى . عبد اللّه بن طاهر آن مردى كه هرگز مانندش ديده نشده . و تو كه خود به خدا قسم هرگز پادشاه از تو بى نياز نمىشود . و برادرت محمد بن ابراهيم . كجا مانند محمد مردى يافت شود ؟ من هم افشين را برگزيدم كه ديدى عاقبت كار او چه شد . اشناس را هم اختيار و بزرگوار كردم كه رستگار نگرديد . ايتاخ هم چيزى شد وصيف هم مايه ندارد . من گفتم : آيا به من امان مىدهى كه بيان كنم و بر من خشم نكنى ؟ گفت آرى . گفتم اى امير المؤمنين . برادرت باصل و ريشه نگاه كرد و آن را به كار برد كه برومند شد و ثمر داد و تو بفرع توجه كردى و فرع هرگز مانند اصل نخواهد بود كه ميوه و سود بدهد زيرا ريشه و پايه و مايه ندارد . گفت : اى اسحاق تحمل من در اين مدت براى من از اين پاسخ گواراتر است . ( كه چه كشيدم و الان دانستم خطا كردم ) ابن ابى دؤاد ( قاضى مشهور ) گفت : معتصم بتوسط من صد هزار هزار ( صد ميليون ) درهم صدقه داد . روايت شد كه معتصم در يك روز بارانى از اتباع و نگهبانان خود ( در بيابان ) دور و جدا شد . ناگاه پيرمردى را ديد كه خرى كه بارش خار بود در گل افتاده مىكوشيد كه خر را از وحل بيرون بكشد و چون درماند بانتظار كسى ايستاده بود كه او