ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

168

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

مىكرد و ناسزا مىگفت . او بر عم خود مصعب بن عبد اللّه بن زبير ( در عراق ) وارد شد و از علويان شكايت كرد كه از آنها بيمناك بود از او خواست كه خبر ورود و شرح حال او را بخليفه بگويد ولى از او نااميد شد زيرا او خوددارى كرد بلكه او را ملامت و سخت سرزنش نمود . احمد ( راوى ) گفت : او نزد من شكايت كرد و به من گفت كه با عم او مذاكره كنم شايد او اقدام كند . من هم با عم او گفتگو و از او گله كردم كه چرا بايد از برادرزاده‌اش روبرو گرداند . عم او به من گفت : زبير نادان و تندرو است به او بگو با علويان بسازد و رضاى آنان را بخواهد و هر چه از او در دل دارند بزدايد . مگر نديدى كه مأمون نسبت بعلويان چگونه رفتار و استمالت و احترام مىكرد و از گناه آنها عفو مىنمود و به آنها مايل و نزديك و هواخواه بود . گفتم : آرى . گفت : به خدا قسم امير المؤمنين ( معتصم ) هم مانند مأمون است بلكه بيشتر از او ( بعلويان علاقه‌مند است ) من نمىتوانم نام آل على را نزد او بزشتى ببرم . اين را به او بگو تا او از تصميم خود منصرف شود . اسحاق بن ابراهيم مصعبى گويد : روزى معتصم مرا نزد خود خواند و گفت : ميل دارم با تو چوگان ببازم . اطاعت كردم و يك ساعت بازى كرديم . پس از آن پياده شد و دست مرا گرفت و سوى گرمابه رفت و به من گفت : رخت مرا بگير و بكن . من رخت او را از تن او كندم سپس فرمود تو هم رخت خود را بكن . من هم كندم . هر دو داخل گرمابه شديم و در آنجا غلامى نبود كه ما را خدمت كند من خود كار دلاك را كرده تن او را شستم . پس از آن او برخاست و خواست كار دلاك را نسبت به من انجام دهد من سخت امتناع كردم او اصرار كرد و مرا شست پس از آن هر دو از حمام خارج شديم تا بخوابگاه خود رسيد خود در بستر قرار گرفت و به من گفت تو نيز نزديك من بخسب من اول خوددارى كردم و بعد ناگزير اطاعت نمودم پس از آن هر دو بيدار شديم معتصم به من گفت : اى اسحاق . من در دل رازى دارم كه مدتى در آن فكر كرده‌ام و علت