ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
49
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
من نسبت به آنها سخت نگيرم و سخت نزنم و من اعتنا نمىكردم چون هادى بخلافت رسيد مرا نزد خود خواند . من هم كافور بتن ماليدم و كفن زير جامه پوشيدم و نزد او رفتم . او بر كرسى نشسته شمشير را برهنه كرده و نطع ( بساط سر بريدن ) را گسترانيده بود . من داخل شدم و سلام كردم . به من گفت : خداوند ترا دور از سلامت بدارد آيا در خاطر دارى روزى كه من به تو پيغام دادم كه حرانى را ميازار و مزن همچنين فلان و فلان و تمام همنشينان خود را نام برد كه تو اعتنا نكردى و مرا هيچ پنداشتى ؟ گفتم : آرى آيا به من اجازه مىدهى كه دليل و حجت خود را بيان كنم ؟ گفت : بلى . گفتم : ترا به خدا سوگند مىدهم كه اگر تو به من امر بدهى فلان كار انجام دهم و يكى از فرزندان تو به من پيغام دهد كه نكنم و از فرمان تو سر بپيچم آيا تو از من خشنود خواهى شد ؟ من امر مهدى را كه مرا گماشته اطاعت كردم و از امر تو تمرد كردم . آيا چنين نبود ؟ من همانطور كه براى پدرت بودم براى تو خواهم بود . او مرا نزديك خود خواند و من هم دستش را بوسيدم به من خلعت داد و همان كار را به من سپرد و گفت برو : خدا همراهت . من به خانه خود برگشتم و در فكر عميق فرو رفتم و به خود گفتم او جوان است و بادهگساره و همان نديمان همنشين او مىباشند و باز همانها وزير و مشير او هستند اگر او مست گردد آنها از تصميم خود بازش خواهند داشت . من در خانه خود با همان انديشه و بيم نشسته بودم . دختركى خردسال داشتم نانك و خامك به او مىدادم و خود هم مىخوردم ناگاه صداى سم ستور و هياهو و غوغا بگوشم رسيد به خود گفتم سواران آمدند و براى گرفتن و بردن من آمدهاند اينك آنچه از آن مىترسيدم نازل شد . ناگاه در گشوده شد و خيل و حشم وارد شدند . هادى هم ميان آنها بر مركب خود سوار بود . من از جاى خود جستم و و دست و پاى او را بوسيدم . سم اسب او را بوسيدم . به من گفت : اى عبد اللّه من در حال و كار تو بسيار انديشه كردم . به خود گفتم : ممكن است من باده بنوشم و مست شوم و دشمنان تو گرداگرد من نشسته باشند و آنها مرا از خوشبينى و اعتقاد خويش نسبت به تو باز دارند و برگردانند بدين سبب من ترا در منزل خودت قصد