ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
50
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
كردم تا ترا مطمئن و آسوده كنم و بگويم هنوز كينه تو در دلم هست پس تو طعام خود را نزد من آر تا با نان و نمك تو بيشتر انس گيرم و نمك گير شوم آنگاه بيم و بدگمانى تو زايل شود و اعتماد فزونتر گردد . من هم همان نان گردك و خامه را نزد وى نهادم او تناول كرد و گفت : آنچه من براى عبد اللّه آوردهام پيش كشيد . ناگاه چهار صد اشتر حامل درهم نقد رسيد و بارها را بر زمين نهادند و هم درهم بود و هم هداياى ديگر . به من گفت : اينها براى تو و از آن تست . اين اشترها را هم نگهدار كه شايد من به آنها نيازمند شوم كه در سفر بار خود را بر آنها بكشم سپس خارج شد و رفت . گفته شد : يعقوب بن داود چنين گفت : هيچ يك از عرب و عجم به اندازه على بن عيسى بن ماهان بر من حق نداشته او در زندان بر من داخل شد و گفت : امير المؤمنين به من دستور داده كه ترا صد تازيانه بزنم آنگاه تازيانه را بدون ضرب و آزار بر دست يا شانه من مىكشيد و مىشمرد تا به صد رسيد . مرا ترك كرد و نزد هادى رفت . هادى از او پرسيد : چه كردى گفت : هر چه دستور دادى انجام دادم و آن مرد از درد مرد . هادى گفت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ تو مرا رسوا كردى زيرا مردم خواهند گفت : من يعقوب بن داود را كشتم . چون على بن عيسى او را در حال جزع ديد گفت من نكشتم او زنده است اى امير المؤمنين . هادى گفت : خدا را سپاس . ( ايرانيان نسبت به يكديگر تعصب داشتند و سبب همان تعصب على يعقوب را تازيانه نزد زيرا هر دو ايرانى بودند ) . گفته شد : ابراهيم بن مسلم بن قتيبه نزد هادى داراى مقام ارجمند و تقرب عظيم بود . فرزندش در گذشت هادى خود شخصا به خانه او رفت و گفت : اى ابراهيم او ( فرزند مرده ) ترا خرسند كرده بود و حال اينكه خود دشمن و فتنه بود ( نظر به آيه قرآن ) و ترا محزون نمود و حال اينكه درود و رحمت بود . گفت : اى امير المؤمنين هيچ عضو محزونى از من نماند زيرا اندوه را بتسليت و دلدارى تو تبديل كرد . چون ابراهيم درگذشت مقام و تقرب و منزلت او بسعيد بن مسلم ( برادرش ) رسيد .