ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
42
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
كردند و ديگر بر او درود نمىگفتند . بهادى گفته شد : برادرت ( رشيد ) با تو مخالفت نمىكند ولى يحيى ( پيشكار او ) موجب بدگمانى و بدبينى و عصيان او شده است . هادى شبى يحيى را نزد خود خواند او هم ترسيد و وصيت كرد و كافور بتن خود ماليد كه آماده مرگ باشد چون حاضر شد هادى به او گفت : اى يحيى ميان من و تو چيست ؟ ( كه تو رشيد را منحرف مىكنى ) گفت : از بنده نسبت بخواجه جز طاعت و فروتنى چيزى بروز نمىكند . گفت : براى چه تو ميان من و برادرم مداخله و او را بدخواه من مىكنى ؟ گفت : من كيستم چيستم كه چنين كارى كنم مهدى مرا به خدمت او گماشت و تو خود امر كردى كه من كارهاى او را اداره كنم و من امر ترا اطاعت كردم . خشم هادى فرو نشست . هارون بخلع خود تن داد ولى يحيى او را منع كرد . چون هادى يحيى را خواند و آن گفته را به او گفت يحيى گفت : اى امير المؤمنين اگر تو مردم را بعهد شكنى وادار كنى سوگند آنها نزد خود آنها ناچيز مىشود و تن بخلاف مىدهند و اگر آنها را به حال خود بگذارى كه بر بيعت برادرت باشند و بعد از او براى جعفر ( فرزندت ) بيعت بگيرى بيعت او استوار و برقرار خواهد شد . گفت راست مىگوئى و خاموش شد و يحيى را دنبال نكرد . شيعيان ( پيروان بنى العباس ) باز بتصميم خود برگشتند و سالاران و فرماندهان هادى را وادار كردند كه رشيد را خلع كند او هم يحيى را بازداشت . او نوشت : كه من پندى دارم . او را نزد خود خواند . يحيى گفت : اى امير المؤمنين اگر آن امر كه خداوند قبل از وقوع آن ما را نابود كند واقع شود ( مرگ تو ) و ما از خداوند مسئلت مىكنيم كه چنين روزى نيايد . مقصود مرگ هادى . آيا گمان مىبرى كه مردم خلافت را بجعفر ( فرزند هادى ) واگذار كنند ؟ در حالى كه او به حد بلوغ نرسيده و آيا او را پيشنماز خود مىدانند و امارت حج را به او واگذار نمايند و قائدى سالار غزا و جهاد كند ؟ گفت : من گمان نمىكنم . گفت : اى امير المؤمنين آيا اطمينان دارى كه بزرگان خاندان تو بخلافت طمع نكنند آن هم مانند فلان و فلان آنگاه