ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

43

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

خلافت از خانواده و فرزندان پدرت خارج و بديگر منتقل خواهد شد . به خدا قسم اگر مهدى اين كار را براى برادرت روا نمىداشت تو مىبايستى ولايت‌عهد را به او بسپارى پس چگونه تو مىخواهى آن را از او بگيرى و آنچه را كه مهدى بسته بود وا كنى ؟ صبر كن كه جعفر به حد بلوغ برسد آنگاه تو هارون الرشيد را نزد خود بخوان و ولايت‌عهد را از او بستان . او قبول كرد و گفت : مرا هشيار كردى و چيزى را به من آموختى كه از آن غافل بودم . يحيى را آزاد كرد . پس از آن فرماندهان و سالاران دوباره نسبت برشيد آغاز بدگوئى كردند هادى رشيد را احضار كرد و بر او سخت گرفت . يحيى برشيد گفت : از او اجازه شكار بخواه اگر اجازه دهد تو بيرون برو و بدفع الوقت بكوش او همچنين كرد و هادى اجازه داد . او بكاخ بنى مقاتل رفت و در آنجا چهل روز ماند . هادى بدگمان و بيمناك شد به او نوشت كه برگرد . او تسامح و تعلل كرد هادى دشنام او را آشكار نمود و سالاران و موالى و غلامان ناسزا را تجديد كردند چون مدتى گذشت رشيد برگشت . هادى در ابتداى خلافت روزى نشست عدهء از سالاران هم نزد او بودند و رشيد هم نزد او بود . هادى رو كرد برشيد و گفت : گمان مىكنم كه با خود حديث نفس مىكنى كه رؤياى تو ( طمع بخلافت ) مسلم خواهد شد و حال اينكه سختىها حائل خواهد شد . هارون به او گفت : اى موسى تو تكبر نمودى و خود را گم كردى و اگر تواضع كنى بلند و ارجمند خواهى شد و اگر ستم كنى كشته خواهى شد و اگر انصاف دهى خواهى رست و بسلامت خواهى زيست . من اميدوارم كه كار بدست من افتد تا من انصاف بدهم و صله رحم كنم و فرزندان ترا برتر و بهتر از فرزندان خود بدارم و دختران خود را همسر آنان كنم و آنچه را كه امام مهدى ( پدر خود ) آرزو مىكرد انجام دهم . هادى به او گفت : همين گمان را نسبت به تو دارم اى ابا جعفر نزديك شو . نزديك شد و دست هادى را بوسيد . خواست بجاى خود برگردد هادى گفت هرگز بمقام شيخ اجل