ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

168

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

بودند . بتوسط آنها از مأمون درخواست كرد كه فرزند خود موسى را بر شخص خود مقدم بدارد و خود مأمون هم نزد امين حاضر شود زيرا از دورى او خرسند نيست . مأمون آگاه شد به تمام عمال و حكام خود نوشت كه نيرو وعده و اسلحه خود را نمايش دهند كه هنگام عبور نمايندگان از رى و نيشابور قوه مأمون را مشاهده كنند ( و بينديشند ) . نمايندگان وارد شدند و رسالت خود را ابلاغ نمودند مأمون با فضل بن سهل مشورت كرد او گفت : على كه پدر هشام و احمد بود نزد خود بخوان و با او مشورت كن . او را خواند و با او مشورت كرد . على گفت : از ما براى تو بيعت گرفته شده كه تو از خراسان بيرون نروى و اگر بيرون روى براى تو بيعتى بر گردن ما نخواهد ماند . درود بر تو اى امير المؤمنين رحمت خداوند هم شامل تو خواهد بود ( قبل از خلافت بنام خلافت به او خطاب كرد و امير المؤمنين گفت ) سپس گفت اگر تو بخواهى به روى من دامن ترا با دست راست خواهم گرفت و اگر دست راست مرا قطع كنند با دست چپ ترا خواهم گرفت . و اگر دست چپم را ببرند من با زبان مانع خروج و رفتن تو خواهم شد و اگر سرم را بزنند من بوجدان خود عمل كرده حق ترا ادا خواهم نمود . مأمون دل قوى كرد و از رفتن خوددارى نمود آنگاه عباس را احضار كرد و به او گفت : من موسى را بر خود مقدم نخواهم كرد و نزد امين حاضر نخواهم شد . عباس بن موسى به او گفت : اى امير ترا چه باك ؟ جد من خود را خلع كرد و زيانى نديد . ذو الرياستين فرياد زد خاموش باش . جد تو در دست آنها گرفتار بود و اين ( مأمون ) ميان دائىها و پيروان و ياران خود زيست مىكند . همه برخاستند و از آن مجلس رفتند . ذو الرياستين با عباس بن موسى خلوت كرد و او را موافق نمود و به او وعده داد كه امير موسم حاج باشد و بعضى از حكومتهاى مصر را به او واگذار نمايد و او با مأمون بيعت كرد او هم مأمون را در همان هنگام امام خواند . چون برگشت شروع بمكاتبه كرد و از بغداد به آنها خبر مىداد و عقيدهء خود را مىنوشت كه چه بايد كرد .