ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
26
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
و آنها را تجهيز نمود ( براى جنگ شام ) . امر كرد كه هر يكى از افراد سپاه اسامه ( كه برگشته بود ) بلشكرگاه برگردد كه محل آن جرف است ( شش كيلومترى مدينه ) . آنها هم خارج شدند . ابو بكر كسانى را كه تخلف كرده و از قبايل بودند بازداشت آنها هم سوى قبايل خود مهاجرت كرده و عده آنها كم بود كه شروع بفساد و اغتشاش نمودند . چون سپاهيان سوى لشكرگاه در جرف روانه شده وعده آنان تكميل گرديد اسامه ( فرمانده ) عمر را سوى ابو بكر فرستاده كه اجازه دهد لشكر بمدينه برگردد زيرا بزرگان و اعيان قوم در آن لشكر بودند و او از آسيب مشركين نسبت بابو بكر خليفه پيغمبر و خاندان و حرم پيغمبر و ساير مسلمين بيمناك است مبادا مشركين آنها را غارت كنند و بربايند كسانى كه از انصار همراه اسامه در لشكر بودند بعمر گفتند : پيام ما را بابى بكر برسان و بگو فرماندهى سپاه را به كسى وا گذارد كه سن او بيشتر از اسامه باشد ( سن او در آن زمان هيجده سال بود ) عمر هم بفرمان اسامه نزد ابو بكر برگشت و پيام اسامه را رسانيد گفت : ( ابو بكر ) اگر سگها و گرگها مرا بربايند ( و پاره كنند ) من از امر پيغمبر تخلف نخواهم كرد . كارى را كه پيغمبر انجام داده من بايد انجام دهم . اگر هم در اين قريه و شهر جز من كسى باقى نماند من همه كس را روانه مىكنم و خود تنها ميمانم . عمر گفت : انصار اصرار دارند كه فرماندهى را به كسى واگذار كنى كه سن او بيشتر از سن اسامه باشد . ابو بكر كه نشسته بود از جاى خود جست و ريش عمر را سخت گرفت و گفت : مادرت بعزاى تو بنشيند اى فرزند خطاب . پيغمبر او را بفرماندهى نصب فرمود و تو به من دستور ميدهى كه من او را عزل كنم ؟ سپس ابو بكر خود نزد لشكر رفت و آنها را بدرقه نمود در حالى كه اسامه سوار بوده و ابو بكر در مشايعت او پياده مىرفت . اسامه گفت : اى خليفه پيغمبر يا بايد سوار شوى يا من بايد پياده شوم . گفت : هرگز به خدا نه تو پياده شوى و نه من سوار شوم . چه باك دارم از اينكه يك ساعت قدم خود را در راه خدا غبار آلود كنم زيرا مجاهد در راه خدا براى هر گامى كه بر ميدارد هفتصد حسنه ( نيكى نكوكارى )