ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

161

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

بعد به نزد خسرو پرويز برگشتند و شتابان راه خود را پيمودند تا از رود فرات گذشتند و داخل ديرى شدند تا بياسايند . در اين هنگام سواران بهرام چوبين از راه رسيدند . فرماندهء ايشان مردى بود به نام بهرام بن سياوش ( يا بهرام سياوشان ) بندويه به خسرو پرويز گفت : « براى رهائى خود چاره‌اى بينديش ! » خسرو پرويز جواب داد : « من راهى به نظرم نمىرسد . » بندويه گفت : « من به جاى تو جان خود را به خطر مىاندازم . » آنگاه جامهء خسرو پرويز را گرفت و پوشيد . و خسرو پرويز و همراهانش از دير بيرون رفتند و به كوه گريختند . چيزى نگذشت كه شب شد و بهرام بن سياوش به دير رسيد و بندويه را ديد كه بالاى بام دير ايستاده و جامهء خسرو پرويز را در بر دارد . بهرام سياوشان چون در تاريكى شب از پائين به بالا مىنگريست و بندويه را در جامهء خسرو پرويز مىديد ، براستى باور كرد

--> [ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل : اسب ديگرى برايش آوردند . ولى خسرو پرويز ديگر از او دور شده بود . بهرام نعره زد و گفت : « اى حرامزاده به تو نشان خواهم داد كه چه بلائى بر سرت خواهم آورد . » خسرو پرويز به مدائن در آمد و با پدر خود گفت : « همهء سپاهيان من هوادار بهرام شدند و من تنها ماندم . » ( از تاريخ بلعمى و لغتنامهء دهخدا با تغييراتى در عبارات )