ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
127
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
چشم خود را به اين پرتو دوختم و آن را دنبال كردم و ديدم تا بصرى رسيد و از شرق تا غرب آن سرزمين را روشن ساخت . سرانجام مادرم مرا زاد و من رو به رشد نهادم و هنگامى كه بزرگ شدم بتها و بتپرستان به كين من برخاستند . من دورهء شيرخوارگى و آغاز خردسالى خود را در قبيلهء بنى سعد بن كرب گذراندم . در آن جا روزى با گروهى از كودكان همسال خويش به بازى و گردش رفته بودم كه ناگاه سه مرد با تشتى زرين پر از برف فرا رسيدند . مرا از ميان همسالانم بر گرفتند و كودكان همين كه مرا در چنگ ايشان ديدند هراسان شدند و گريختند تا به كنار دره رسيدند . بعد به نزد آن سه مرد برگشتند و گفتند : « براى چه اين پسر را گرفتهايد ؟ او پدرى ندارد . از كشتن او چه سودى مىبريد ؟ » كودكان وقتى ديدند كه آن سه مرد جوابى نمىدهند ، برگشتند و به سوى قبيله شتافتند تا اهل قبيله را آگاه سازند و از آنان يارى بخواهند كه بيايند و مرا نجات دهند . پس از رفتن كودكان ، يكى از آن سه مرد ، مرا آهسته ، چنان كه آزارى نبينم ، بر زمين خواباند . بعد شكم مرا از زير قفسهء سينه تا پشت زهار دريد . من كار او را مىنگريستم ولى تماس دست او را با تن خود احساس نمىكردم . او سپس رودههاى شكم مرا بيرون آورد و با آن برفها به نرمى شست و شو داد . آنگاه قلبم را بيرون كشيد و شكافت و از درون آن تكهء گوشت