ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

128

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

سياهى را بدر آورد و دور انداخت . بعد دست راست او به گردش در آمد . گوئى در پى چيزى مىگشت . ديرى نگذشت كه ديدم مهرى در دست خود دارد . از آن مهر پرتوى مىدرخشيد كه ديدهء بينندگان را خيره مىساخت . با چنين مهرى قلب مرا مهر كرد . از آن پس دل من روشن شد زيرا اين نور نبوت و حكمت بود . او سپس قلب مرا به جاى خود نهاد و من دريافتم كه از پرتو اين مهر سراسر جهان هستى را به روشنى در دل خود مىبينم . سرانجام ، سومين مرد به دوستش گفت : « تمام شد . ديگر كارى با او نداريم . » در اين هنگام او دست بر روى شكم من كشيد و شكافى كه پيدا شده بود بر هم آمد و به اذن خداى بزرگ التيام پذيرفت . بعد دست مرا گرفت و آهسته از زمين بلند كرد و به نخستين مردى كه شكمم را شكافته بود ، گفت : « او را با ده تن از امت وى وزن كن . » مرا وزن كردند و من از آن ده تن سنگين‌تر بودم . سپس گفت : « او را با صد تن از امتش بسنج . » مرا با صد تن سنجيدند و من از آن صد تن سنگين‌تر بودم . آنگاه گفت : « او را با هزار تن از امتش بسنج . » مرا با هزار تن وزن كردند و بر آن هزار تن نيز در وزن برترى داشتم . سرانجام گفت : « ديگر بس است . او را رها كنيد . اگر ما او را با همهء افراد