ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

121

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

از شهر خود به راه افتند تا چند بچه را بگيرند و پرورش دهند . اين هم در سالى خشك بود كه در سرزمين بنى سعد هيچ محصول وجود نداشت . حليمه مىگفت : من با خرى به راه افتادم كه رنگ سپيدى مايل به تيرگى داشت . شتر پيرى هم با ما بود كه يك قطره شير نمىداد . هيچيك از ما شب نمىتوانستيم بخوابيم زيرا بچهء من از زور گرسنگى مىگريست و در پستان من هم به آن اندازه شير نبود كه او را سير كند ، شتر ما هم شير نداشت . ولى اميدوار بوديم كه بارانى ببارد و گشايشى بشود . خرهاى ما از زور ناتوانى و لاغرى به كندى راه مىسپردند چيزى نمانده بود كه از پا در آيند . سرانجام به مكه رسيديم . و هر زنى از ما كه نگهدارى پيغمبر ( ص ) به دو پيشنهاد مىشد همين كه به او مىگفتند اين بچه يتيمى است ، از پذيرفتنش خوددارى مىكرد زيرا ما مىخواستيم دايگى بچه‌اى را بر عهده گيريم كه پدرش پاداش خوبى به ما بدهد . از اين رو مىگفتيم : « از مادر يا مادر بزرگ اين كودك چه سودى ممكن است به ما برسد ! » به زودى هر زنى كه با من بود بچه‌اى را براى شير دادن و پروردن بدست آورد ، جز من . بدين جهة هنگامى كه همه جمع شديم تا به شهر خود برگرديم ، من به شوهرم كه همراهم بود ، گفتم : « من عارم مىآيد كه پيش زنان ديگر برگردم در حالى كه هيچ كودك شيرخواره‌اى را با خود نبرده باشم . به خدا كه الآن مىروم و همان بچهء يتيم را از مادرش مىگيرم . »