ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

122

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

شوهرم گفت : « همين كار را بكن . شايد خداوند به يمن وجود او به كار ما بركتى بدهد . » من رفتم و نگهدارى آن كودك را عهده‌دار شدم . از همان دم كه بچه را در آغوش گرفتم و پستان خود را در دهانش نهادم تا شير بخورد ، آنقدر شير خورد كه سير شد . برادر رضاعى او نيز با او شير نوشيد تا سيرآب شد . بعد هر دو به خواب رفتند . در صورتى كه پيش از آن پسر من نمىخوابيد . شوهر من برخاست و به سوى شتر ما رفت و ديد شترى كه قبلا هيچ شير نداشت ، پستانش پر از شير شده است . شيرش را دوشيد و از آن نوشيد تا سير شد و به من هم نوشاند تا سير شدم . در اين حال به من مىگفت : « حليمه ، به خدا بايد بدانى كه نوزاد فرخنده‌اى را براى نگهدارى گرفته‌اى ! » به او گفتم : « به خدا سوگند كه خود نيز همين اميدوارى را دارم . » بعد همه با هم آمادهء حركت شديم . من سوار خر خود شدم در حالى كه بچه را نيز با خود داشتم . ديرى نگذشت كه خر من از همه پيش افتاد و هيچ خر ديگرى به پايش نمىرسيد . كار به جائى كشيد كه زنان همسفر من مىگفتند : « اى دختر ابو ذؤيب ، خيلى تندتر از ما مىتازى . آيا اين خر تو همان نيست كه با آن از شهر خود بدين جا آمدى ؟ » جواب مىدادم : « آرى . به خدا اين خر همان خر است . »