ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

281

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

« دلم مىخواهد سر يحيى بن زكرياء را از تن جدا كنى . » پادشاه گفت : « از من چيز ديگرى بخواه . » گفت : « جز اين چيزى از تو نمىخواهم . » هيرودس كه ديد دختر پافشارى مىكند و جز بريدن سر يحيى چيز ديگرى نمىخواهد ، دستور داد يحيى را با يك طشت بياورند . آنگاه سر يحيى را در آن طشت بريد . دختر همين كه آن سر را در طشت ديد ، گفت : « امروز چشمم روشن شد ! » اندكى بعد به بام كاخ خود رفت و لغزيد و از بام بر زمين افتاد . در پائين سگان درنده‌اى بودند كه بر او پريدند و پى در پى از تن او مىخوردند و او با چشمى كه روشنائى و بينائى بسيار يافته بود ، مىنگريست . آخرين عضو او كه سگان خوردند چشمانش بود و ديدگان او تا واپسين دم مرگ بينائى داشت كه بنگرد و عبرت گيرد . از خون يحيى ، كه كشته شد ، قطره‌اى بر روى زمين افتاد و اين خون همچنان مىجوشيد تا خداوند بخت نصر را برانگيخت و بر بنى اسرائيل چيره ساخت . زنى پيش بخت نصر رفت و او را بر سر آن خون راهنمائى كرد . در اين هنگام خدا به دل او انداخت كه آنقدر از بنى اسرائيل بكشد تا آن خون از جوش بيفتد .