ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
279
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
خوراك كافى است . » درين هنگام خداوند به يحيى وحى فرستاد و فرمود : « آنچه او به تو مىگويد خردمندانهتر است . » يحيى پيغمبرى خردسال بود كه مردم را به بندگى و پرستش خدا فرا مىخواند . جامهاى موئين و زبر مىپوشيد . نه دينارى داشت ، نه درهمى و نه خانهاى كه در آن به سر برد . نه غلامى داشت نه كنيزى . و همين كه شب تاريك فرا مىرسيد ، برمىخاست و به نيايش مىكوشيد . روزى به تن خود نگريست و ديد كه بسيار نزار و لاغر شده است . به گريه افتاد . خداوند درين هنگام به دو وحى فرستاد و فرمود : « اى يحيى ، آيا به خاطر آنچه از تنت كاسته شده گريه مىكنى ؟ به بزرگى و شكوهم سوگند كه اگر به درستى از سوز آتش دوزخ آگاهى داشتى به جاى جامهء موئين جامهء آهنين مىپوشيدى ! » يحيى كه اين شنيد به اندازهاى گريست كه اشكهايش گوشت گونههايش را خورد و استخوانهاى چهرهاش در چشم مردم نمايان شد . همين كه اين خبر به گوش مادرش رسيد ، پيش او آمد . زكرياء نيز با علماء يهود به نزد او آمدند . زكرياء از او پرسيد : « فرزندم ، ترا چه چيز بدين كار واداشته است ؟ » پاسخ داد : « تو مرا بدين كار فرمان دادى . آن هم هنگامى بود كه گفتى : ميان بهشت و دوزخ راه باريكى است كه از آن نمىگذرند