عماد الدين حسن بن علي الطبري
380
كامل بهائى ( فارسي )
اين آية فرستاد : وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً ( احزاب 53 ) و نيست مر شما را كه ايذا كنيد رسول خدا را و نه آنكه بخواهيد زنان او را بعد از او ابدا . و در حق عبد الرحمن بن عوف نازل شد : أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ الى قوله الدُّنْيا قَلِيلٌ ( نساء 79 ) آيا نمىبينى آن جماعت كه گفته شد مر ايشان را كه باز كشيد دستهاى خود را . در مكّه هر مردى به اجازت رسول با اجنب مردى معين نشستى كافران چون ظفر يافتند به عوض صاحب او را مىكشتند عبد الرحمن تمناى قتال مىكرد و مىگفت يا رسول اللّه كاشكى قتال واجب شدى چون به مدينه آمدند و جهاد واجب شد عبد الرحمن گفت يا رسول اللّه « لو تركتنا نموت على فراشنا كان احب الينا » اگر باز بگذاشتى كه بميريم بر فراش ما به نزديك ما دوستر بودى . ابو جعفر روايت كرد كه فاطمه روز چهارشنبه كه روز دفن رسول بود به سر روضهء پدرش رفت . ابو بكر او را گفت : اصبح و اللّه صاحبك صباح السوء « 1 » صبح كرد به خدا صاحب تو صباح به دو اين شماتت بود به مرگ رسول چه بايستى كه عزا و تسلى فاطمه دادى مراد او آن بود كه محمد به روز بد در گور شد و اين دلالت بر بد حالى اوست « نعوذ باللّه من هذا القول » و اما آنچه در بلاد اسلام از شهرهاى اهل سنت ذكر على و فاطمه عليها السّلام عليهما السّلام گويند راست است اما ايشان را كمتر از ابو بكر و عمر و عثمان عايشه و حفصه دانند اگر كسى مدح گويد بىآنكه ذكر ايشان كند يا ذكر فاطمه كند بىذكر عايشه آن مادح را رافضى گويند . و بنو اميه هشتاد سال ريسمان عداوت و كفر در گردن اهل مشرق و مغرب انداخته بودند و سعى كردند تا خلق عالم ذكر و منقبت على و اولاد او پنهان كنند و اسم على بگردانيدند و ابو تراب مىخواندند تا باشد كه اين نام و نصب از ياد خلق برود اما به فضل خدا ميسر نشد به مقتضاى : لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ * ( توبه 34 ) تا آشكار گرداند دين را به تمام اگر چه نخواهند مشركان آرى به طين آفتاب ماليدن محال باشد . چون مخالفان مىدانند كه اخفاى آن از ممكنات نيست طوعا و كرها مناقب ايشان
--> ( 1 ) - ارشاد مفيد 1 / 189 با تفاوت اندك .