عماد الدين حسن بن علي الطبري

374

كامل بهائى ( فارسي )

مسازيد و اموات ايشان را سب مكنيد كه زندگان را به غضب آوريد ، اصحاب سير و تواريخ همچنين آورده‌اند . فصل هفتم بدان كه ابو بكر را در اسلام هيچ مبارزتى و هيچ قتيلى مشهور نيست و اهل مغازى ذكر آن نكرده‌اند الّا آنكه گويند يوم الخندق از رسول اجازت خواست كه با پسر خود مبارزت كند نزديك پسر خود عبد الرحمن رفت و از او پرسيد كه « ويحك ما بقى من مالى » مال من چند بماند عبد الرحمن گفت « لم يبق إلّا شكة و يعبوب و فارس يضرب ضلال الشيب » هيچ باقى نماند مگر شكه و يعبوب و سوارى برنده گمراهى پيرى را شكه سلاح بوده « و يعبوب » اسبى بود روان . جاحظ ناصبى يزيدى گويد در كتاب عثمانى كه ابو بكر چون اسلام آورد جمله خاندان او اسلام آوردند اين كلام باطل است به عبد الرحمن كه يوم الخندق كافر بود ، و گويند كه ابو بكر روز اسلام چون مال خويش انفاق كرد تا درهمى به او نماند اين دعوى باطل است به كلام او كه « ويحك ما بقى من مالى » و در خيبر و حنين مشهور است كه سابق منهزمان بود او و صاحبش عمر . مقصود كه به ظاهر حيا داشت كه پيش پسر رود و خبر مال پرسيد به خدمت رسول آمد كه هرگز اين دعوى نكردى : يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ ( بقره 8 ) در مقام فريب مىشوند با خدا و با آنان كه ايمان آورده‌اند و فريب ندهند مگر نفسهاى خود را و نمىدانند . و مع هذا فرحى در بعضى از اهل اسلام ظاهر شد كه امروز فلان كه صاحب حرب نبود مبارزت مىكند و بيرون مىآيد تعويذ مىبايد نوشت « ان العين لتدخل الرجل القبر و الجمل القدر » يعنى چشم مىرسد مرد جلد و شتر قوى را تا چشم زخم اثر نكند چون حال مال بدانست بازگرديد و پسر نيز بازگرديد . فصل هشتم مخالف گويد كه اصحاب از آن كسان بودند كه قرآن و اخبار رسول بدان ناطق است و اهل قبله آنچه دارند از دين و ديانت و شريعت از ايشان گرفته‌اند ، چگونه شايد كه جمله