عماد الدين حسن بن علي الطبري

365

كامل بهائى ( فارسي )

مىگيرم اين دست را به كتاب خدا و سنت رسول او و سنت ابى بكر و عمر پس على گفت بكتاب خدا و سنت اما به سنت ابى بكر و عمر پس نه . و نيز مخالف گويد كه رسول اقتدا به عبد الرحمن بن عوف كرد و در نماز و از اينجا امامت يا نبوت عبد الرحمن لازم نيايد و هم ايشان گويند كه رسول پس ابو بكر نماز كرد پس بايد كه ابو بكر رسول باشد و محمد صلّى اللّه عليه و آله رعيت او . حكايت ، عمر با عباس به شام رفت و اسب عمر در پيش عباس مىرفت به طريق و مردم شام تواضع با عمر نمودند خواستند كه سجدهء عمر كنند كما قال اللّه تعالى : اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ( توبه 31 ) چنان كه امروز مريدان مشايخ را سجده مىكنند . اهل شام عمر را امير المؤمنين مىخواندند . عباس گفت او امير المؤمنين نيست من اولىام از او به اين كار . عمر بشنيد و برنجيد و گفت : الا اخبرك به من هو احق بها و منك . آيا خبر دهم تو را به كسى كه سزاوارتر باشد به اين اسم از من و از تو ، گفت آرى . عمر گفت : رجل خلفنا بالمدينة ، يعنى عليا . مردى كه او را در مدينه گذاشتيم يعنى على ، عباس گفت : فما منعك و صاحبك من ذلك ، پس چه بازداشت تو را و صاحب تو را از اين . عمر گفت : ما فضل او را شناسيم و بدان اقرار داريم و ليكن او را مقدم نكرديم كه قريش كينه‌هاى او در دل داشتند ترسيديم كه عرب بر او جمع نيايند و اين كار از دست برود و تقدم ما را و تأخى او را سبب همين بود ، پس گفت : و كانت بيعة ابى بكر فلتة وقى اللّه المسلمين شرها ، و اللّه اعلم اصبنا ام أخطأنا « 1 » . جواب ، همچنين حقدهاى رسول در دل قريش بود اضعاف مضاعف آنچه از آن على بود پس بايستى بنا بر كلام عمر كه او را برسالت تمكين نكردندى و تقديم ابو لهب و ابو جهل و ابو سفيان كردندى زيرا كه قريش مريد ايشان بودند نه مريد محمد صلّى اللّه عليه و آله « نعوذ باللّه من هذا الكلام » . و نيز خدا و رسول على را بدان قتال فرمود پس عداوت او عداوت خدا و رسول باشد

--> ( 1 ) - بحار الانوار 30 / 212 - 213 به نقل اليقين فى امرة امير المؤمنين عليه السّلام . مطالب اين حكايت در دو حكايت جداگانه كه يكى در مدينه و ديگرى در شام اتفاق افتاده نقل شده است .