عماد الدين حسن بن علي الطبري

353

كامل بهائى ( فارسي )

ابو بكر و عمر بترسيدند و از حال خود برفتند در حال رسول امير المؤمنين على عليه السّلام برسيد به عبد اللّه بن عباس و گفت « احب ابن عمك » ابو بكر او را سوگند داد كه اين سر با كسى نگوئى . عبد اللّه گويد چون امير المؤمنين عليه السّلام مرا ديد تبسم فرمود چنان كه نواجذ او ظاهر شد و گفت « يا بن عم بالرحم و القرابة » كه آن شعرها به ياد گرفتى يا نه . گفتم بلى الّا دو بيت ، على جمله قصه بازگفت و ابيات بخواند و گفت برادرم خضر اين ساعت اينجا بود و آنچه ميان او و اين قوم رفت بازگفت . و گفت : ما ابتلى احد باحدكما ابتلى ابو بكر بعمر ، و ما عادى احد قوما اشد من معادات عمر لاهل بيت الرسول صلّى اللّه عليه و آله . گفت مبتلا نشد احدى به احدى چنان كه مبتلا شده ابو بكر به عمر و عداوت نكرد احدى قومى را سخت‌تر از عداوت عمر مر اهل بيت رسول اللّه را « 1 » . قال اللّه تعالى : وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا الخ ( فرقان 29 ) روزى كه ظالم دست خود بدندان كند و گويد اى كاشكى گرفتمى با رسول راهى . گويند كه عمر شخصى را حكم ولايت بداد و وصيت مىكرد كه نبايد بر رعيت ظلم كنى آن شخص گفت يا عمر چرا بر دختر رسول صلّى اللّه عليه و آله ظلم كردى و فدك از او ستدى و قول وصيت رسول قبول نكردى روز قيامت خصم تو خداى تعالى و رسول باشد « فويل لك » « 2 » . روايت آمد از صادق عليه السّلام كه ابو بكر و عمر در ملاء عظيم از مهاجر و انصار بودند كه جوانى نيكو روى بلند قامت نيكو لباس درآمد و گفت خليفه كدام است اشارت به ابو بكر كردند گفت خليفه توئى ، گفت آرى منم ، گفت زنى ضعيفه است چنين و چنين بستان دارد كه مؤنت او و عيال او از آنجاست حاكمى پديد آمده بر او تعدى كرده و بىبينه از دست او انتزاع كرد . عمر گفت يا خليفهء رسول اللّه بفرست تا او را بگيرند و بياورند و دست ظلم او را كوتاه كنند و آن بستان به آن ضعيفه رد كن .

--> ( 1 ) - صراط المستقيم 2 / 289 - 291 با اندكى اختلاف . ( 2 ) - سند اين مطلب را پيدا نكرديم .