عماد الدين حسن بن علي الطبري

330

كامل بهائى ( فارسي )

از جماعت و روايتى آنكه گفت به خدا سوگند كه صاحب شما سزاوارتر است به امارت . عبد اللّه گويد من گفتم پس چرا تو حق او را از او منع كرديد و تو صاحب تو . گفت ما خائف بوديم كه عرب بر او جمع نيايند زيرا كه هيچ قبيله‌اى نبود كه على يكى از ايشان را نكشته بود . عبد اللّه گفت خداى او را مقدم گردانيد چگونه عرب انتقام آن كشند و مع هذا قتل او به اجازت خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله بود نه به ارادت او . پس عمر گفت ما او را كودك شمرديم از اين سبب بود تأخير او . عبد اللّه گفت رسول صلّى اللّه عليه و آله سورهء برائت به او داد و به موسم فرستاد او را كودك نشمرد ، و همچنين فاطمه را به وى داد ، و همچنين رايت خيبر به او داد او را كودك نشمرد ، و همچنين چون او را به يمن فرستاد . عمر گفت : ما فعلنا ذلك عن عداوة ، و لكنا خفنا ان لا يجتمع عليه قريش و العرب « 1 » . گفت ما اين را از دشمنى نكرديم و ليكن ترسيديم كه جمع نشوند بر او قريش و عرب . به خدا كه هيچ كارى بىمشورت او نكنيم و هر چه او گويد آنچنان كنيم . و همچنين عمر گفت : لو ادركت سالما مولى حذيفة ما يخالجنى الشك « 2 » . اگر دريافتم سالم مولى حذيفه را هيچ شكى در خاطر من نگشتى و سالم مولى زنى بود از انصار و وارث او اين زن بود . و همچنين گفت : لو ادركت اعمش عبد العيس لسلمتها اليه ، يعنى الجارود العبدى . مراد آن است كه ايشان را خليفه گردانيدمى و ابو بكر گفت « الائمة من قريش » . عجب كاريست ندانم كه عمر راست گفت يا ابا بكر . و نيز عمر روزى اقرار كند كار خلافت را براى سالم و روزى براى جارود عبدى و در روزى براى على عليه السّلام و روزى با شورى اندازد و بهر كلام مصيب بود به ديگرى مخطى « فاعتبروا يا اولى الابصار » . رقية بن مصقله از پدر از جدش از عمر خطاب روايت كند كه گفت من از رسول صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه گفت : لو ان السموات السبع و الأرضين السبع وضعت فى كفة ، و وضع ايمان على

--> ( 1 ) - بحار الانوار 30 / 212 به نقل اليقين فى امرة امير المؤمنين عليه السّلام و الغدير 7 / 96 . ( 2 ) - بحار الانوار 31 / 76 با كمى اختلاف .