عماد الدين حسن بن علي الطبري
314
كامل بهائى ( فارسي )
عبد اللّه و فضل و عقيل بن ابى طالب و عبد اللّه جعفر و بريده و عمار و زبير و اسامه و دختران على عليه السّلام و زنان قريش از حاضران بر جنازه او نماز كردند و او را دفن كردند پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله از جانب منبر رسول . چون روز شد مردم روى به خانه فاطمه نهادند براى نماز جنازه . مقداد ابو بكر را بديد گفت ما دوش او را به خاك سپرديم . عمر گفت يا ابا بكر من به تو نگفتم كه ايشان چنين خواهند كرد ، مقداد گفت فاطمه وصيت چنين كرد تا شما بر جنازهء او نماز نكنيد . عمر دست برآورد و بر روى و سر مقداد زد و او را چندان بزد كه خسته شد . مردم كه حاضر بودند او را خلاص كردند . مقداد برابر ايشان بايستاد و گفت دختر رسول اللّه از دنيا برفت و خون از پشت و پهلوى او مىرفت به سبب ضرب شمشير و تازيانهاى كه شما بر او زديد و من پيش شما حقيرترم از على و فاطمه . چون اين كلام بشنيدند گفتند : و اللّه لا حق الناس بالضرب و العقوبة على بن أبي طالب ، و نزد على عليه السّلام آمدند و او بر در خانه نشسته بود . اصحاب او گرد او درآمدند عمر گفت يا بن ابى طالب اين حسد قديم ترك نخواهى كرد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله را بىحضور ما غسل دادى و بر جنازهء فاطمه بىما نماز كردى و حسن را بر آن داشتى كه آواز برآورد بر ابو بكر كه از منبر پدرم فرود آى على عليه السّلام هيچ نگفت . عقيل به جواب شروع كرد و گفت : و انتم و اللّه لاشد الناس حسدا ، و اقدم عداوة لرسول اللّه و اهل بيته ، ضربتموها بالامس ، خرجت من الدنيا و ظهرها بدم ، و هى غير راضية عنكما ، شمائيد به خدا سختترين مردم از روى حسد و پيشترين مردم به عداوت مر رسول خدا را و اهل بيت او را شما ديروز او را زديد و بيرون رفت از دنيا و پشت و پهلوى او به خونآلوده و از شما راضى نبود . عمر دست دراز كرد به عقيل چون على عليه السّلام چنان ديد گريبان عمر بگرفت و گفت و اللّه ما اراك تنتهى يا بن خطاب حتى نكلم بما فيك . به خدا كه نمىبينم تو را كه بازايستى اى پسر خطاب تا بگوئيم آنچه در تست و بنو هاشم با على عليه السّلام برخاستند و زبير عوام با عباس و عبد اللّه جعفر و سلمان و مقداد و ابو سفيان بن الحرث بن عبد المطلب و ابو ذر و عمار و خيار مؤمنان صحابه به مدد على عليه السّلام برخاستند و خالد شمشير به على كشيد . على گفت : يا فاسق الخبيث ما كان ظالما اشر على رسول اللّه بسيفك ، هذا انت و ابوك . ابو بكر برخاست و دست على بگرفت و گفت يا ابا لحسن بنشين ، گفت نه ما ميان قبر و