عماد الدين حسن بن علي الطبري
315
كامل بهائى ( فارسي )
منبر رويم چون آنجا رسيد بنشست و سوگند خورد به حق القبر و من فيه ، كه رسول صلّى اللّه عليه و آله مرا وصيت كرد كه نبايد هيچ كس بدن من بيند الا تو و هر كه عورت من بيند كور شود . من گفتم يا رسول اللّه كه مرا معاونت كند گفت جبرئيل و ملائكه مقرب . من رسول را غسل دادم و فضل بن عباس چشم بسته آب مىريخت و ملائكه چنان كه مىخواستم رسول را پهلو به پهلو مىگردانيدند خواستم كه جامه از رسول صلّى اللّه عليه و آله بر كنم صالحى آواز داد و من صوت او مىشنيدم و او را نمىديدم كه « لا تنزع الثوب من رسول اللّه » و كفن و حنوط حاضر كردم من رسول را كفن پيچيدم بعد از كفن جامهء او از تن او نزع كردم . و اما حسن عليه السّلام شما را معلوم است كه چون رسول صلّى اللّه عليه و آله خطبه خواندى بيامدى و پاىها در گردن رسول آويختى و بر دوش او نشستى چون غيرى را بر مقام او بديد كودك بوده اندوهگين شد و گفت فرود آى از منبر پدر من بخداى كه من نگفتم . و اما ميان فاطمه و ميان شما بود آنچه شما را معلوم است و از شما رنجيده از دنيا رفت و مرا وصيت چنين كرد و گفت : ان هما صليا على ، شكوتك الى ابى به مثل الذي اشكوهما ، فكرهت ان اعصيها . اگر ابو بكر و عمر نماز كنند بر من شكوه كنم از تو ، به پدر خود به مثل آن شكوهاى كه از ايشان خواهم كرد پس من كراهت داشتم كه از او عاصى شوم . امام صادق عليه السّلام گفت چون چنين شد قوم با يكديگر گفتند اين كار ما را صافى نشود و خوش نباشد الّا بعد از آنكه على را بكشيم . خالد را بخواندند و گفتند كه ما را به تو كارى است اگر فرمان برى . گفت : اطعتكما ، و لو امرتماني بضرب عنق على بن أبي طالب . گفت : فرمانبردارم اگر چه حكم نمائيد به گردن زدن على عليه السّلام . ايشان گفتند مقصود ما اين بود بامداد بيامد با شمشير و بجانبى بايستاد . ابو بكر بانك نماز مىكرد ، و اسماء بنت عميس در شب على عليه السّلام را خبر كرده بود كه ايشان قتل تو بدست خالد مشورت كردند بايد كه بر حذر باشى . ابو بكر در ميان نماز پشيمان شد سلام بازداد آهسته چنان كه او نشنيد و گفت : لا يفعلن خالد ما امرته ، فان فعل لا ضربن عنقه ، و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته . مخالفان ميان تشهد و سلام كلام اجنبى روا دارند بنابر فعل ابو بكر . امير المؤمنين دست خالد بگرفت و گفت تو خواستى كردن به آنچه تو را فرمودند خالد گفت آرى به خداى كه خواستم گردن تو بزنم . على عليه السّلام حلق او را بگرفت چنان كه