عماد الدين حسن بن علي الطبري

312

كامل بهائى ( فارسي )

عمر در آن بامداد امير المؤمنين را ديد و گفت ابو بكر مردى پير است و سوگند ياد كرده است كه اگر فاطمه از او راضى نشود به خانه نرود اگر توانى اجازت بخواه از فاطمه تا او بيايد به عيادت فاطمه . امير المؤمنين سليم دل بود گفت چنين كنم . پيش فاطمه رفت و گفت يا بنت ابن عمى و بنت خير خلق اللّه ابو بكر و عمر اجازت مىخواهند و عذر مىطلبند از آنچه با تو كرده‌اند . فاطمه گفت : لا و اللّه لا كلمتها حتى القى ابى فاشكو اليه ما فعلوا بي ، يعنى نه به خدا كه با او سخن نكنم تا ملاقات كنم پدر خود و شكايت كنم به سوى او آنچه به من كردند . امير المؤمنين گفت من ضامن شدم كه از تو اجازت حاصل كنم . فاطمه گفت : يا ابن عمى المنزل منزلك و الاذن فيه اليك و النساء تبع للرجال فسمعا و طاعة فاصنع ما بدا لك و اعوذ باللّه اعصيك طرفة عين . اجازت داد و گفت : يا على الحفنى الثوب ، و با زنان كه حاضر بودند گفت روى من به جانب ديوار كنيد . ابو بكر و عمر درآمدند و سلام كردند ، جواب نداد . ابو بكر گفت يا بنت رسول اللّه ما آمديم تا رضاى تو حاصل كنيم پيش از مرگت و مىخواهيم كه ما را حلال كنى . فاطمه گفت : لا و لا كراهة . پس گفت از شما چيزى بپرسم اگر راست گوئيد آنگاه بگويم آنچه مصلحت باشد . گفتند راست بگوئيم ، گفت پدرم رسول اللّه گفت : فاطمة بضعة منى اذاها فقد اذانى ، و من اذانى فقد اذى اللّه . هر دو گفتند شنيديم . پس فاطمه گفت : اللهم انى اشهدك و جميع ملائكتك و رسلك و جميع من حضر انهما اذيانى فى حياتى بعد موت ابى ، اخرجا عنى . گفت خدايا به درستى كه من گواه مىگيرم تو را و جميع فرشتگان تو را و رسولان تو را و جميع حاضران را كه ابو بكر و عمر مرا ايذاء كردند در حيات من بعد از موت پدر من برخيزيد و از پيش من بيرون رويد ، بخداى كه من از شما هرگز راضى نباشم از آن ظلم كه بر من كرديد و شكايت شما پيش پدر بگويم . ابو بكر برخاست ويل و ثبورگويان و از آنجا بيرون رفت . عمر گفت عجب از تو و از آن قومى كه تو را ولايت داده‌اند و بر خويشتن حاكم كردند ، و با او مىگفت تا آن غم از دل او ببرد و هر ساعتى مىگفت كسى چگونه جزع كند براى جزع زنى و خرم شود براى