أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
30
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) از بنى بكر و لشكر عجم خلق بسيار هلاك شد . ديگر بار مراجعت كردند و سخت بكوشيدند تا شكست بر عبد القيس رسيده پشت بدادند و روى به ديار هجر نهادند . نيمى به حصار جواثا [ 76 ] گريختند و نيم ديگر به حصار دارين پناه بردند . پس ، منذر و حطم بن ضبيعه و لشكر بنى بكر حوالى آن حصار را فرو گرفتند و راهها بر ايشان بربستند . چون به ضرورت رسيد ، عبد اللّه بن حذف [ 77 ] شعرى بگفت و نزد صدّيق فرستاد . چون اين خبر به صدّيق رسيد به غايت خشمگين شد و ضجرتى تمام بر او مستولى [ 12 ب ] گشت . علاء بن الحضرمىّ ( 40 ) را بخواند و علمى به دو عنايت فرموده و دو هزار مرد از وجوه مهاجر و انصار با او نامزد كرده جهاد لشكر عجم و بنى بكر به دو حواله فرمود و گفت : اى علا ، به هر قومى از قبايل عرب برسى ايشان را به حرب بنى بكر وايل دعوت كن كه ايشان منذر پسر نعمان را به پادشاهى بحرين خوانده و بعد آن تاج بر سر نهاده و عزم كردهاند كه دين محمّدى را براندازند و از آن بيگانه [ 78 ] كارى سازند . پس ، علا روان شد . چون به زمين يمامه رسيد اوّل به ثمامة بن اثال برخورد ، او مردى بود نيك اعتقاد و پاك دين . علا گفت : اى ثمامه ، ابناى عمّ تو با بنى بكر از راه راست برگشتند و بساط صلح در نوشته و قصد عبد القيس كرده [ اند ] . صدّيق ( رضى ) مرا به حرب ايشان فرستاد و فرموده تا به هر قبيلهاى از قبايل عرب برسم ايشان را به حرب بنى بكر دعوت كنم . چه باشد اگر نخستين مجيب تو باشى و با قوم خويش در اين حرب همراهى من كنى ؟ ثمامه گفت : تو مىدانى كه بس روزگار نگذشته است كه قوم من به فتنهء مسيلمهء كذاب مبتلا بودهاند . چنان دانم كه مرا اجابت نكنند و مرافقت ننمايند . اگر فرمايى ، در اين باب امتحانى كنم و اين سخن به گوش ايشان باز زنم . علا گفت : نيكو باشد .
--> [ ( 76 ) ] ل : جونا ، چ : جراثا ، ب : جونا . [ ( 77 ) ] خ . چ : عبد اللّه بن عوف ، س . ش : عبد اللّه بن حرف . [ ( 78 ) ] چ : پگاه .