أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
12
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) مقدّمه بيامدند و بر صدّيق ( رضى ) سلام كردند و به خلافت مباركباد دادند . [ 27 ] عدىّ گفت : خليفهء پيغمبر مرا مىشناسد ؟ صدّيق گفت : دانم ، تو عدىّ بن حاتمى كه اقرار آوردى ؛ به وقتى كه ديگران انكار كردند ، پيش آمدى ؛ وقتى كه ديگران باز پس گريختند ، و وفا نمودى ؛ وقتى كه ديگران به جفا پيش آمدند . يار تو ، زيد الخيل ، را هم مىدانم كه در اعتقاد محرم تو است و در اخلاص همدم تو . آنگاه [ 28 ] بر ايشان دعا و ثنا بگفت و در ميان جمع بستود و نوازشى بىاندازه فرمود . پس ، زبرقان بن بدر التميمىّ ( 25 ) خويشان خويش را از بنى سعد [ 29 ] جمع كرد و گفت : اى فرزندان زيد بن منات ، بر شما پوشيده نيست كه محمّد مصطفى ( ص ) به جوار حقّ تعالى تحويل فرمود و اكنون ابو بكر صدّيق را مصالح امت تكفيل گرديده ، خالد بن الوليد را از جهت جهاد اهل ردّت نصب فرموده ، مىشنويد كه بنى طيّئ رشد خويش چگونه ديدند و در اصلاح خويش چگونه كوشيدند ، بر تن خويش ببخشاييد و در خون خويش سعى منماييد ، سخن من ردّ مكنيد كه بىغرض مىگويم و در اين جهد صلاح شما مىجويم . مردى از آن طايفه گفت : ما به حقوق اموال خويش از ابو بكر محقتريم ، زكوات اغنياى ما [ 30 ] بر فقراى ما صرف بايد كرد . صاحب شريعت رفت و آن حكم را عذرى پديد آمد . زبرقان گفت : گزاف انديشه و محال گمانى است كه شما را افتاده است . مپنداريد كه من از اين صدقات چيزى به شما باز دهم . اين حقّ خداى است كه به يك موى در نگنجد و اين سخنان به نزديك من به جوى نيرزد . [ 31 ] به همه حال اين اموال به حضرت صدّيق ( رضى )
--> [ ( 27 ) ] س . ت . ش : و به خلافت تهنيت گفتند . [ ( 28 ) ] ت : بعده ، چ : پس . [ ( 29 ) ] س . ت : بنى اسعد . [ ( 30 ) ] ب . س . ش : زكوات ما . [ ( 31 ) ] ب . ل : نزديك من به مويى نسنجد .