أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

329

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) باشى ، ما را مدد كنى هرگز عثمان به ما ضررى نتواند رسانيد . مردم اين سخنان به سمع عثمان رسانيدند . دست از عمّار بداشت و از آنچه گفته بود پشيمان شد . بعد ، هر كس كه از مسلمانان نزديك او مىآمد از علىّ بن ابى طالب شكايت مىكرد تا اين سخن به زيد بن ثابت بگفت و با او شكايت بكرد . زيد گفت : امير المؤمنين صلاح بيند كه نزد على روم و او را از اين غبارى كه در خاطر شما راه يافته است خبر دهم ؟ عثمان گفت : تو دانى . پس ، زيد بن ثابت و مغيرة بن أخنس الثقفىّ ( 347 ) هر دو نزد على ( رضى ) آمده ، سلام بگفتند و بنشستند . زيد بن ثابت فصلى در مدح و ثناى على ( رضى ) آغاز كرد و گفت : سوالف [ 93 ] صلاح و سوابق مرضى كه تو راست در تمهيد اساس دين و تأييد قوانين اسلام از شرح و بسط مستغنى است . در مكنت و مرتبت كه تو را در خدمت حضرت مصطفى ( ص ) بودست هيچ آفريده با تو برابر نتواند بود . تو كان مروّتى و اهل خير و سعادت . اينك پسر عمّ تو عثمان كه خلافت اين امّت دارد دو حقّ بر ذمّه تو واجب مىدارد . يكى حقّ خليفتى و ديگرى حقّ خويشاوندى . ما امروز نزديك او بوديم . از تو اندكى گله كرد و گفت كه گاه گاه بر ما اعتراض مىكند و در كارهايى كه مىگزاريم سخن مىگويد . واجب ديديم به نزد تو آمدن و اين كلمه عرض داشتن تا كراهتى در ميان نباشد و اگر بر خاطر تو اندك غبارى است برخيزد و به حال رضا بازآيى تا مسلمانان خوشدل باشند و منافع و فوايد موافقت [ 94 ] شما همه جانب را شامل گردد - إن شاء اللّه . على ( رضى ) گفت : و اللّه كه تا توانسته‌ام بر وى اعتراض نكرده‌ام و در هيچ كار مداخلتى روا نداشته‌ام مگر كارى بوده است كه احتمال ابقا نداشته است و خاموشى را مجال نبوده ، كلمهء حقّ گفته‌ام و خير و خيريت و صلاح و مصلحت وى و مسلمانان در آن نگاه داشته [ ام ] . مغيرة بن اخنس گفت : اگر خواهى و اگر نخواهى ، امير المؤمنين بدانچه كند و بگويد تو را رضا بايد داد و مأمور امر و محكوم حكم او بايد بود كه او بر تو قادرتر از آن است كه تو بر وى . او ما را از آن جهت نزد تو فرستاده است تا بدانچه گويى بر تو گواه

--> [ ( 93 ) ] ل : سوانح . [ ( 94 ) ] چ : مرافقت .