أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
324
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) نه ، امير المؤمنين چنين فرموده است كه هيچ كس ابو ذرّ را مشايعت نكند و به جهت وداع او بيرون نرود . على را اين سخن خوش نيامد . تازيانهاى كه در دست داشت برآورد و بر ميان دو گوش شتر مروان زد و بگفت : دور شو اى پسر زرقا . مثل تو كه باشد كه بر ما و آنچه كنيم اعتراض تواند كرد ؟ فى الجمله ابو ذرّ بدان حالت به جانب ربذه روان شد ، و على و صحابه بازگشتند . پس ، مروان بن حكم پيش امير المؤمنين آمد ، و از آنچه رفته بود باز گفت و از على شكايت كرد . عثمان كس فرستاد و على را بخواند و بگفت : نفرموده بودم كه هيچ كس از شما به وداع ابو ذرّ از مدينه بيرون نرود ؟ چرا بيرون رفتى و جماعتى با خود همراه بردى ؟ على گفت : نه هر چه تو فرمايى بر ما واجب باشد كه چنان كنيم . عثمان گفت : مروان از تو شكايت مىكند كه او را دشنام دادهاى و تازيانه بر ميان دو گوش شتر او زدهاى . از او عذر خواه و دل او خوش كن . على گفت : اينك شتر من اينجاست . گو برخيز و تازيانه بر ميان دو گوش او زن . امّا دشنام دادن نتواند . به خداى كه اگر مروان مرا دشنام دهد ، من جواب او ندهم مگر به شمشير ، كه او كفو من نيست . [ 79 ] پس برخاست و به خشم از نزديك عثمان بيرون آمد . [ 127 ب ] ابو ذرّ در ربذه مقام ساخت و آنجا روزگارى مىگذاشت . صادر و وارد حجّاج نزديك او مىرسيدند و او را مراعات مىكردند و تحفهها مىفرستادند . هيچ چيز از هيچ كس قبول نمىكرد تا او را هم آنجا وفات رسيد . چون أبوذرّ را وفات نزديك شد ، زن او بر بالين او نشسته بود و مىگريست . أبوذرّ از او پرسيد : چرا مىگريى ؟ گفت : سبب غربت تو و ضايع بودن ما . از خانمان دور افتادن و در غربت وفات
--> [ ( 79 ) ] ت : دادن نتواند ؛ چه او را اين نشايد .