أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
319
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) عثمان مدّت يك سال بر اين منوال زندگانى كرد . بعد از آن خوى بگردانيد و كارهايى كرد كه مسلمانان آن را نپسنديدند و آن را كراهت داشتند . با او عتاب مىكردند . او دل در آن نبست و ايشان را خشنود نگردانيد . پس ، طايفهاى از اصحاب مصطفى ( ص ) فراهم آمدند و انديشه كردند كه نزد او روند و كارهايى كه نه بر وفق ثواب مىكند با او بگويند . اتّفاق كردند و به دو چيزى نوشتند و در كارهايى كه نه بر جادّهء شرع كرده بود از وقت خلافت او تا هنگام تحرير مكتوب جمله درج كردند و در قلم آوردند كه اگر از اين كارهاى نامناسب و بىقاعده دست برندارد ، او را از خلافت بيرون آورند و به بدل او كسى ديگر را بنشانند . چون اين نامه تمام شد با يك ديگر گفتند : همگان نزديك او رويم [ 72 ] و به خويشتن اين مكتوب را به دست او دهيم . بعد از آن مصلحت ديدند و آن مكتوب را به دست عمّار بن ياسر دادند كه به امير المؤمنين عثمان رساند . پس ، عمّار ياسر را ديدار كردند [ 126 الف ] و گفتند : عثمان را بدين گونه كتابى كردهايم ، توانى او را داد ؟ گفت : توانم . و آن مكتوب را بگرفت و به در سراى عثمان آمد . وقتى برسيد كه عثمان از سراى بيرون مىشد . بر در سراى عمّار را ديد كه مكتوبى به دست دارد . گفت : يا ابا اليقظان چه حاجت دارى ؟ عمّار گفت : مرا هيچ كار نيست و ليكن جماعتى فراهم آمده ، چيزى نوشته ، امير المؤمنين آن را مطالعه فرمايد و بدانچه صلاح داند جواب گويد . عثمان خشمگين آن مكتوب را بگرفت و سطرى چند از آن برخواند و از دست بينداخت . عمّار گفت : اين كاغذ را اصحاب مصطفى ( ص ) نوشتهاند . آن را از دست مينداز و مطالعه فرماى ، و در آنچه نوشتهاند تأمّلى كن . يقين شناس كه من نيكخواه توام و اين سخن را از جهت نصيحت مىگويم . امير المؤمنين عثمان گفت : اى پسر سميّه دروغ مىگويى . عمّار گفت : در اين شبهتى نيست كه من پسر سميّهام و پسر ياسر ، لكن دروغ نگويم . [ 73 ]
--> [ ( 72 ) ] ت : جمله برو شويم . [ ( 73 ) ] چ : « لكن . . . نگويم » حذف شده است .