أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

290

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) در نزديك آن شهر بود فرود آمد . آن مرغزارى بود عظيم فراخ و جوى آب بزرگ در پهلوى آن مىرفت . جمعى از لشكر خاقان در آن مرغزار بودند . يكى از آن جماعت ، به طريق دزدى بيامد تا حال لشكر اسلام معلوم كند . مردى را ديد از لشكر اسلام كه در آن جوى غسل مىكرد . آن كافر تيرى بر كمان نهاد و ترسان ترسان بر آن مسلمان زد . اتّفاقا تير او بر جگر آن مرد رسيد و آن مرد در حال جان بداد . كافر نزديك او دويد و سر او را از تن جدا كرده جامه‌هاى او برگرفت و پيش [ 115 ب ] خاقان نهاد و گفت : اين سر يكى است از اين لشكر كه آمده‌اند و مىگويند كه ايشان آسمانيند سلاح بر ايشان كار نمىكند . اينك اين مرد از آن گروه است . من او را تيز زدم و هم در ساعت بمرد . سر او بريدم و پيش تو آوردم . خاقان آن سر بريده را بديد و سخن آن قاتل بشنيد . منادى فرمود و لشكر را بخواند و هر جا كه سرخيلى بود به دو نامه‌اى نوشت و به جنگ مسلمانان تحريض نمود . فى الجمله لشكر به دور او گرد آمدند و سيصد هزار مرد به دو مجتمع شدند . خاقان با آن لشكر بىحدّ و مرز روى به جنگ مسلمانان نهاد . چون روبروى شدند مسلمانان چندانكه امكان داشت بكوشيدند ، امّا كارى بود و رأى طاقت و قدرت . عاقبت الأمر ، عاجز گشتند و در هر حمله هزار كس شهيد شدند . كافران بر مسلمانان دست يافته غالب آمدند تا مسلم بن ربيعه را با آن ده هزار مرد كه از كوفه همراه آورده بود جمله بكشتند كه يك كس از آن جمله خلاص نيافت . اين واقعه در صحراى شهر بلنجره بود و خاك آن همه مسلمانان در آن صحراست و آن صحرا را قبور الشهدا گويند - رضى اللّه تعالى عنهم أجمعين . چون اين خبر به امير المؤمنين عثمان ( رضى ) رسيد ، بدان حدّ دلتنگ شد كه خواب و آرام از او برميد . پس ، نامه‌اى نوشت به حبيب بن مسلمه و او را فرمود كه با لشكرى كه دارد به جانب ارمنيّه رود و كينهء مسلمانان كه آنجا شهيد شده‌اند از خاقان و لشكر او باز خواهد . حبيب بر حسب اشارت امير المؤمنين عثمان ( رضى ) لشكر را استمالت كرد و مواجب بداد و بر هر كه به مركبى سوار نبود مركبى به هم رسانيد و بدان جانب روان شد . مىرفت تا از بندرى كه آن را دربند بنى زواره [ 34 ] گويند بگذشت و به

--> [ ( 34 ) ] ت : زواره .