أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

259

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) آوردند . اوّل كسى كه به هزيمت شد شاهك ، امير آن لشكر بود . شاهك به تعجيل تمام اسب مىراند . دلاورى از لشكر اسلام ، نام او جنيد بن مسلم الأزدىّ ، به او رسيد و شمشير بر تاج او زد و او را از اسب بينداخت تا بمرد . پس ، از اسب خود فرود آمد ، سلاح و جامه از تن [ شاهك ] بيرون كرد و تاج او برگرفت و به لشكر خود برگشت . لشكر فرس منهزم شده از پيش مسلمانان بگريختند و به هر طرف متفرّق گشتند . چون خبر اين فتح به كرمان رسيد يزدجرد عظيم بترسيد و گفت : افسوس كه مسلمانان به اصطخر رسيدند و شاهك را كشتند . در آن حالت حيران فروماند . سرهنگان و خدمتكاران كه پيش او بودند همچنان متردّد و متفكّر گشتند . در اثناى آن حالت مهترى از مهتران كرمان ، نام او بندوه بن سياوش [ 313 ] ، به مجلس يزدجرد در آمد و او را بر سر تخت حيران و خاموش و از خود رفته ديد . بندوه خدمت كرد و موجب كلفت از او پرسيد . يزدجرد از غايت تردّد و دلتنگى سخن او را نشنود و او را جوابى نداد . بندوه در خشم شد ، دست دراز كرده پاى او بگرفت و از سر تخت به زمين فرو كشيده بينداخت و دشنامى چند به او داده گفت : اين تخت بزرگان جاى مثل توى بىهوش و كم همّت نيست . اين بگفت و از پيش او بيرون رفت و سرهنگان و عوانان را فرمود تا او را از اين سراى پادشاهانه بيرون كنند . يزدجرد از غايت انفعال و شرمزدگى هيچ نگفت ، اسب خود بخواست و با خيل و حشم خود به جانب خراسان روان شد . چون به شهر مرو رسيد و آنجا فرود آمد ، اهالى شهر مرو چون دانستند كه او گريخته از فارس بدين حدود رسيده است او را شماتت كرده اهانتها گفتند و مىخواستند كه او را بگيرند و بكشند . پس ، به طخطاخ [ 314 ] ، ملك ترك ، نامه‌اى نوشتند بدين مضمون : پادشاه عجم از پيش عرب بگريخته و نزديك ما آمده است ، ما او را هوا خواه نيستيم و تو را از او دوست‌تر مىداريم . نزديك ما آى تا او را از هم بگذرانيم و شهر به تو تسليم كنيم . چون نامهء مردمان به طخطاخ ، پادشاه ترك ، رسيد ، قصد مرو كرد و با لشكر انبوه

--> [ ( 313 ) ] چ : بندوه بن سيه گوش ، م . ب : بندود بن سيه گوش ، ل : بندوذ بن سيه‌ووش . [ ( 314 ) ] ب . خ . چ . ل . ش : طحطاح .