أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

255

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) چون خطاب امير المؤمنين به عروه رسيد و بدان مضمون واقف شد ، مردى را از عبد القيس ، نام او زكاء بن مصعب [ 306 ] ، بخواند و او را فرمود كه در رى باشد و مالى كه قرار افتاده بستاند . سيصد سوار از اهل كوفه با او همراه كرد و خود به جانب قم و كاشان روان شد . چون خبر حركت عروه و لشكر اسلام به امير قم رسيد ، از قم بگريخت و به كاشان رفت . آنجا يك ساعت بيش نمانده ، فى الحال به جانب اصفهان رفت . يزدجرد ، شهريار ايران ، آن وقت در اصفهان بود . چون امير قم در اصفهان آمد به خدمت يزدجرد [ رسيد ] و گفت : اى شهريار ، اهل عرب به غلبه و قهر آمده ، همدان و رى بگرفتند و روى به قم آوردند . من طاقت مقاومت ايشان نداشتم از پيش [ آنها ] بگريختم و به خدمت تو رسيدم . اكنون مىشنوم كه ايشان در عقب مىآيند . ناگاه خواهند رسيد . كيفيّت اين است كه من تقرير كردم تا شهريار واقف گردد . يزدجرد از آن خبر ، عظيم دلتنگ مىبود و چاره مىانديشيد [ كه ] عروه با لشكر به قم فرود آمده هر چه يافت برگرفت و از قم به كاشان رفت . هم در اين اثنا نامهء امير المؤمنين عمر به جرير بن عبد اللّه البجلىّ رسيد . جرير آن وقت در حلوان بود ؛ او را فرمود كه به همدان رود . جرير بر حكم اشارت امير المؤمنين با لشكرى كه داشت روى به همدان آورد و مال و متاع و چهار پاى كه آنجا يافت برگرفت و در همدان توقّف نمود . اين زمان عروه در قم و كاشان بود . [ 104 الف ] و نايب وى در رى . يزدجرد چون اين كيفيّت معلوم شد در اين باب چاره انديشيد و مردى را از مزاربهء عجم ، نام او فادوسفان [ 307 ] ، نزد خود بخواند و در اصفهان بازداشت و خود روى به فارس آورد و در شهر اصطخر ( 255 ) مقام ساخت . چون خبر گريختن يزدجرد از اصفهان به حضرت امير المؤمنين عمر رسيد نامه‌اى نوشت به عروه و او را فرمود كه در قم و كاشان باشد و از آنجا به موضعى ديگر نرود تا وقتى كه فرموده آيد . ديگر نامه‌اى نوشت به ابو موسى اشعرى ، او در آن وقت در بصره بود ؛ و او را فرمود كه به جانب اصفهان رود و در رفتن بدانجا تعجيل كند .

--> [ ( 306 ) ] خ . چ . ل : زكات بن معصب . [ ( 307 ) ] ت . م . چ : قاروسفان ، ل : قادوسفان .