أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
254
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) صف لشكر كفّار بيرون آمد . در ميدان جولان نمود و خود را به نام آورى و شجاعت ستود و مبارز طلبيد . شبل بن معبد البجلىّ [ 304 ] از صف لشكر اسلام بيرون آمد و روى بر او آورد . ساعتى با هم در ميدان جولان دادند ، پس ، به نيزه آويختند . بجلىّ در اثناى كرّ و فرّ فرصتى جست و او را نيزهاى بزد ، از اسب بينداخت و بكشت . مسلمانان را از اوّل فتح او شاديها حاصل گشت . نعرهها برآوردند و به آواز بلند تكبير گفتند ، چنان كه رعبى از آن در دل كفّار افتاد . عروه از قلب لشكر پيش آمد بر اسبى زرد بنشسته و عمامه بر سر بسته . گفت : اى مسلمانان ، فتح از آسمان ما راست . كافران از كشته شدن اين سرهنگ بىپا شدهاند و از ترس ما قدمى پيش نمىتوانند برداشت . مرا امروز بر شما حاجت است . سوگند بر شما مىدهم كه مرا در كار دين يارى دهيد و سستى و بددلى را به خود راه ندهيد . مرا رسوا نكنيد و دشمنان را شادمان نگردانيد . من بر اين كفّار حمله خواهم كرد ؛ با من موافقت كنيد و از مصاحبت من باز نمانيد . مردان طيئ از هر طرف آواز برآوردند : فرمانبردار تو هستيم و به هر چه حكم كنى همان كنيم . [ 103 ب ] پس ، عروه رجزى بگفت و بر كفّار حمله كرد . مسلمانان نيز در موافقت او مركب انداختند و نيك بكوشيدند و مبارزتها نمودند . در آن حمله ، كفّار را از مردم رى و ديلم ، هفتصد مرد در معركه بينداختند . چون ملك رى شجاعت مسلمانان بدين گونه ديد ، طاقت نياورده پشت به معركه داده ، روى به هزيمت آورد . لشكر كفّار بعد از هزيمت ملك خود به بدترين حالتى خويشتن را در شهر انداخته و محاصره شدند . ديگر روز فرخزاد [ 305 ] كس نزد عروه فرستاد و از او صلح تمنّا كرد ، بر آن قرار كه او را در رى گذارند و او گزيت قبول كند و هر سال سى هزار دينار برساند و حال دويست هزار دينار نقد ادا نمايد . عروه بر آن راضى گشت و بر آن جمله قرار افتاد . پس ، زر مقرّر از او بگرفت و خمس آن را بر امير المؤمنين عمر ( رضى ) فرستاد و او را از واقعهء حال و فتحى كه روى نمود خبر داد . امير المؤمنين عمر جواب نامهء عروة بن زيد را بنوشت و فرمود مردى را از سرخيلان لشكر خويش در رى بگذارد تا مالى كه قرار داده است بستاند و خود به تعجيل به سمت قم و كاشان باز گردد .
--> [ ( 304 ) ] خ . چ . م . ل . ش : شيد بن معيد . [ ( 305 ) ] ت . چ : فرخنداد ، ل : فرخ .