أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
205
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) زورقها نشسته ، بگريختند و به جانب قسطنطنيّه ( 218 ) رفته ، پيش هرقل شدند . روز ديگر سفيان از حصار خويش بيرون آمده روى به جنگ حصار طرابلس آورد . چون آنجا رسيد هيچ چيز نيافت ، هيچ آفريده را در شهر نديد و دروازهء حصار گشاده يافت . مسلمانان به شهر در رفتند ، شهر را سوخته يافتند و اكثر مردان و زنان را مرده ديدند الّا مردى جهودى كه در سردابهاى مانده بود و آتش به او ضرر نرسانيده . او را بيرون آورده و ماجرا را پرسيدند . آن پير كيفيّت احوال تقرير كرد . پس ، سفيان نامهاى نوشت به معاويه و او را از كيفيّت حال خبر داد . معاويه از حيلههاى اهل روم و گريختن آن جماعت و شهر خالى گذاشتن تعجّب كرد و جماعتى را از جهودان شهر اردن به آنجا فرستاد تا در حصار طرابلس ساكن [ 83 ب ] شوند و عمارت كنند . پس ، معاويه تتبّع سواحل دريا و جزايرى كه بود مىكرد و يك يك موضع را مىگرفت و شعار اسلام را ظاهر مىگردانيد تا عكّا ، صور ، صيداء ، و يافا [ 210 ] و ديگر مواضع كه بود ، جمله فتح كرد و نامه نوشت به امير المؤمنين عمر ( رضى ) از فتحهايى كه بر دست او ميسّر گشته بود ، خبر داد و اعلام نمود كه : جزيره قبرس به ما نزديك است و آن جزيرهاى است كه در آن نعمت بسيار است و غلّات و ميوهها بىشمار . گرفتن آن در غايت آسانى است . اگر امير المؤمنين دستورى فرمايد ، لشكر در آنجا بريم و آن را فتح كنيم . چون نامهء معاويه به امير المؤمنين رسيد و مضمون آن معلوم گشت در دستور دادن مسلمانان را كه در دريا روند و به كشتى نشينند كراهت داشت و تأمّل كرد . در آن باب نامهاى نوشت به عمرو بن عاص و از او رأى خواست و مشورت طلبيد . عمرو عاص آن وقت در اسكندريّه بود . [ 211 ] امير المؤمنين بر اين جمله در قلم آورد : يكى از اولياى من چيزى نوشته است و دستورى خواسته كه در دريا نشيند و برود به جزيرهء قبرس ، و آن موضع را بگيرد . مرا كراهت آمد كه مسلمانان را اجازت دادن كه در دريا نشينند ، و اين امر خطير را اختيار كنند . سوگند به تو مىدهم كه در اين معنى چيز [ ى ] از من پوشيده ندارى و آنچه را از حال
--> [ ( 210 ) ] ت . چ : باقا . [ ( 211 ) ] چ : « عمرو عاص . . . اسكندريّه بود » حذف شده است .