أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

202

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) عمر ( رضى ) ، اين نامه را مىنويسد يزيد بن ابى سفيان و گمان نمىبرد كه بعد از اين ديگر بار به امير المؤمنين نامه تواند نوشت كه بغايت رنجور است و عظيم بيمار . خداى تعالى جزاى تو از ما خير كناد و ما را در جنّات النعيم رساناد . بداند امير المؤمنين كه كار من به آخر رسيده است . كسى را كه مصلحت داند بر سر اين لشكر فرستد و بر اين ولايت والى گرداند . و السّلام عليك . اين آخرين سلام است كه يزيد به تو مىرساند در دار دنيا ؛ چه اين نامه وقتى به تو رسد كه يزيد از جهان گذشته باشد . چون اين نامه بنوشت به قاصد سپرد و گفت كه به سعى هر چه تمامتر به امير المؤمنين عمر رساند . پيش از آنكه نامهء يزيد بن ابى سفيان به امير المؤمنين برسد يزيد را وفات رسيد . چون عمر نامهء يزيد را مطالعه كرد عظيم دلتنگ شد و قاصد را پرسيد : تو او را زنده گذاشتى تا نامهء او را جواب نويسم ؟ قاصد گفت : امير المؤمنين را عمر دراز باد . [ يزيد ] در شرف موت بود . [ 206 ] عمر گفت : ايزد تعالى يزيد را بيامرزاد كه نيكمردى بود آزاده . در دنيا رغبتى نداشت و همّت او بر ساختن كار عقبا مقصور بودى . آنگاه ابو سفيان را بخواند . چون حاضر گشت كيفيّت حال با او بگفت . ابو سفيان سخت غمنده گشت و جزعها كرد و گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . و بعد پرسيد : امير المؤمنين چه انديشه دارد ؟ كدام كس را به ولايت شام خواهد فرستاد ؟ عمر گفت : اى ابو سفيان ، شما را بر وفات يزيد صابر مىبايد بود ، و از امارت معاويه به ولايت شام خوشحالى بايد كرد كه من امارت شام بر معاويه مقرّر كردم و او را قائم مقام يزيد گردانيدم . ابو سفيان خاموش ايستاد و امير المؤمنين را دعا كرد و گفت : صلت رحم فرمودى . [ 82 ب ] پس ، ابو سفيان به وثاق خود آمد و هند ( 214 ) ، مادر معاويه را از وفات يزيد و امارت معاويه خبر داد . هند به وفات يزيد جزعها كرد و بسيار بگريست و ماتم داشت و به امارت معاويه تسكين يافت و امير المؤمنين را ثناها بگفت و آفرينها كرد كه او در حقّ عزيزان و

--> [ ( 206 ) ] ل . ت : وى را اجل در رسيده .