أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

169

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) آن مرد عهد كرد و گفت : چنين نكنم و از آنچه پيشواى دين مرا نهى فرموده من بعد گرد آن نگردم . پس ، امير المؤمنين به سوى مدينه رحيل كرد . چون به وادى القرى رسيد ، اهل آن موضع پيش آمدند و امير المؤمنين را سلام كردند و شادمانى نمودند . بعد ساعتى گفتند : اى امير المؤمنين ، در نزد ما دو مردند از مسلمانان و آن دو مرد يك زن دارند [ 158 ] ، حلال است يا نه ؟ آثار غضب بر امير المؤمنين ظاهر شد و فرمود : هر سه را پيش من آريد . [ 60 ب ] چنان كردند . چون ايشان حاضر آمدند ، ديد كه پيرمردى است و جوانى . از ايشان پرسيد : چه دين داريد ؟ گفتند : مسلمانيم . پرسيد : اين زن چه دين دارد ؟ گفتند : مسلمان است . فرمود : به من رسانيده‌اند كه شما هر دو بدين زن راه داريد نمىدانيد كه اين حرام باشد ؟ گفتند : نمىدانيم . از زن پرسيد : شوى پيشين تو كدام است ؟ گفت : اين مرد پير . امير المؤمنين فرمود : ويحك اى پير ، چه چيز تو را بدين كار زشت واداشته ؟ كه من هرگز مثل واقعهء شما نديده‌ام . پير گفت : اى امير المؤمنين ، من مردى پير و ضعيفم . چنين كه مىبينى چشمم عليل شده و استخوان سست گشته . شترى چند دارم و قوّت آن ندارم كه آنها را در چراگاه برم و فرزندى و خويشاوندى ندارم كه تيمار شتران كند و مرا از كار شتران فارغ گرداند . اين جوان به نزديك من آمد و از من درخواست كرد كه او را از اين زن نصيبى دهم در شبانه روزى . بنابر اين رضا داده‌ام و او شتران مرا نگاهدارى مىكند . اكنون هر چه تو فرمايى ، چنان كنم . امير المؤمنين از آن تعجّب نمود و آن مرد را گفت : سخت بىحميّت مردى كه تويى . [ 159 ] برو و زن را در خانهء خويش نگاه دار كه هيچ كس را در او حقّى نباشد . پس ، آن جوان را گفت : اگر نه آن بودى كه تو سوگند ياد كردى كه نمىدانستم

--> [ ( 158 ) ] ت : در نزد ما زنى است كه دو شوهر دارد . [ ( 159 ) ] چ . ت : تو هستى .