أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

143

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) بسازيد و باد غرور [ 111 ] از دماغ بيرون كنيد . اكنون شخصى كه از شما مردانه‌تر و دليرتر است در ميدان آيد تا دستبرد مردان را معاينه كند . خالد وليد چون اين عربده بشنيد ، روى به ياران كرد و گفت : تعدّى اين مرتد از حدّ بگذشت ، يك كس بيرون رود و كار او كفايت كند . قيس بن هبيره المرادىّ از خالد رخصت طلبيد و به ميدان آمد . با يك ديگر حمله كردند و سخت با هم بكوشيدند تا قيس اسب را بر او بگردانيد و شمشيرى بر فرق او زد . او را از اسب سرنگون بينداخت و بر فور فرود آمد و سر او را بريده بر سر نيزه كرد و برنشست و در ميدان جولان مىكرد . چون كافران طعن و ضرب قيس را بديدند كه آن مبارز را بر چه صفت بكشت و سر او را به نيزه بست از آن عظيم بشكستند [ 112 ] و دلتنگ گشتند و مسلمانان خوشحال و شادمان شدند . [ 52 الف ] پس ، خالد روى به أبو عبيده آورد و گفت : اى امير ، خوشدل باش و اين ظفر را كه در مطلع كار روى نمود به فال نيكو گير و يقين مىدان كه بعد از اين همه سعادت روى نمايد و آفتاب فتح و نصرت از مشرق اقبال و دولت طلوع كند - إن شاء اللّه ، لا حول و لا قوّة إلّا باللّه . پس ، به آواز بلند گفت : اى مسلمانان ، توكّل بر فضل خداى سبحانه كنيد و همگان دل قوى داريد و به فضل و عون بارى تعالى واثق باشيد و به موافقت يك ديگر بر ايشان يك حمله كنيد تا ببينيم كار به كجا رسد و حال چگونه باشد . مسلمانان اشارت خالد را گوش داشتند و به كفّار حمله آوردند . در آن يك حمله چهار صف را از كفّار بر هم شكستند و قريب هزار مرد بر خاك هلاك انداختند و به سلامت بيرون آمدند . پس ، مردى از مسلمانان نزد أبو عبيده آمد و گفت : اى امير ، دل بر آن نهاده‌ام و عزيمت درست كرده كه امروز با كفّار چندان جنگ كنم كه شهيد شوم . هيچ پيغامى دارى كه به حضرت رسول ( ص ) برسانم . گفت :

--> [ ( 111 ) ] ت . خ : فضول . [ ( 112 ) ] ل . از آن رنجور شدند .