أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

121

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) دمشق ، فحل ، اردن ، و بلقاء . همه وقت دست ايشان را بود و كار بدان درجه رسيد كه شهرى چون حمص ، تختگاه شام را از ما گرفتند و در شام هيچ شهرى خوشتر از اين شهر نيست . پس ، مرا مقام كردن در اين ولايت هيچ روى ندارد كه غصّه از حدّ بگذشت و محنت به نهايت رسيد . [ 44 ب ] پير گفت : از چنين تقديرات دلتنگ نبايد بود كه كار جنگ چنين باشد . گاه ظفر روى نمايد گاه هزيمت . كار حرب اين است . كار خويشتن بايد كرد . اين ساعت مصلحت آن است كه امثله نويسى و از هر جانب مردان آزموده و لشكر جرّار طلب دارى و سپاهى لايق به حرب جماعت اعراب نامزد كنى . اگر بر ايشان ظفر يا بى و از ولايت خويش بيرون كنى ، خود مراد يافتى و الّا اگر قضيه بر عكس افتد و دست ايشان را باشد ، آنگاه [ از ] در رفتن از دار الملك ، مركز خالى گذاشتن ، و جلاى وطن اختيار كردن معذور باشى و هيچ كس تو را به ركاكت راى و ضعف عزيمت منسوب نكند . هرقل رأى پير عاقل را صواب دانست . پس ، امثله‌اى نوشت به امراى روميّه ، قسطنطنيّه ، عمّوريّه ( 153 ) ، يعفوريّه و جمله مداين روم كه : همگان بر جناح استعجال و مبادرت و قدم تعجيل و مسارعت روى به درگاه ما آرند و با جملهء حشم و عدّه از سواره و پياده حاضر شوند و هر سلاح و شوكت كه دارند با خود آرند . بر حكم فرمان پادشاه ، متصديان اين كار به اطراف و اكناف رفتند و همه را به خدمت حاضر آوردند . در اندك مدّتى خلق بسيار ، حشم بىقياس ، و حشر بىشمار بر درگاه او جمع شدند . پس ، هرقل سرور وزراى خويشتن ، ماهان ، را بخواند و او را تشريفى نيكو داد و تاج بر سر او نهاده سيصد هزار درم انعام فرمود و صد هزار لشكر به او داد . پس ، وزير ديگر نام او قنطار ، را بخواند . تشريف ارزانى فرمود و تاج داد و دو صد هزار درم انعام كرد و صد هزار مرد در خيل او تعيين فرمود . پس ، وزيرى ديگر را بخواند ، نام او ، درىجان ، خلعت به دو داد و صد هزار درم انعام فرمود و صد هزار مرد در فوج او مقرّر كرد . وزير مهين را بر جملهء لشكر امارت داد و آن دو وزير و جملهء امرا و بطارق و معارف و امراى لشكر به اطاعت و متابعت و خدمت و مطاوعت او فرمود . بقيّهء لشكر را پيش خويشتن در انطاكيه نگاه داشت . پس ، روى به وزرا و امراى لشكر آورد و گفت :