أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
109
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) ايشان شنيد بر منكوحهء سعد وقّاص كه سلمى نام داشت ، كس فرستاد و گفت : حال لشكر اسلام را نمىبينى كه مغلوب و عاجز شدهاند و كفّار از هر طرف سر برآورده و غالب آمدهاند ؟ من محبوسم و از شرمندگى به سعد وقّاص نمىتوانم سخن كرد . مىتوانى كه از من سوگند به خداى و دين اسلام بستانى و مرا اسبى و سلاحى دهى كه امروز در معركهء مردان داد مردانگى دهم و خجالت و شرمندگى را از خود دور گردانم تا باشد كه يارى مسلمانان توانم كرد و كافران را سزايى لايق توانم داد كه هم در دنيا نامى برآرم و هم در آخرت ثوابى حاصل كنم و هم تو در ثواب با من شريك و سهيم باشى . ( 141 ) سلمى را آن سخن پسنديده آمد و مهر خويشاوندى غلبه كرد و جاى آن بود . پس ، او را سوگند داد و بند از پاى او برگشاد كه چون به محاربت رود و زنده باز گردد خود را به سعد وقّاص ننمايد و به جاى خود باز آيد . پس اسب و سلاح سعد وقّاص به دو داد و او را به خداى سبحانه وديعت كرد . سعد بالاى كوشك قادسيّه ايستاده بود و تماشاى جنگ مىكرد . هر زمان منهيان و خبرداران را به هر جا مىفرستاد و مسلمانان را استمالت مىفرمود و به اسب و سلاح مدد مىكرد . أبو المحجن سلاح در پوشيده و بر اسب سعد برنشست . آن اسب ماديانى ابلق بود . در صف مسلمانان در آمد و از آن صف بيرون رفت و در ميدان بايستاد . برقعى بر روى خود داشت تا كسى او را نشناسد . لشكر فرس كه آثار غلبه ظاهر كرده [ بود ] متواتر بر مسلمانان حمله مىآورد . [ ابو المحجن ] بر ايشان حمله كرده گاهى به نيزه و گاهى به شمشير جنگ مىكرد . مسلمانان از تهوّر و دليرى او متعجّب بودند . سعد وقّاص را چشم بر او افتاد . از جنگهاى او خوشحال شد و او را ثناها گفت . از همنشينان كه پيش او ايستاده بودند مىپرسيد : [ 40 الف ] اين سوار را مىشناسيد كه كيست ؟ گفتند : ما خبر نداريم كه او چه كس باشد و ليكن اين مىدانيم كه اين سوار فرشتهاى باشد كه به مدد مسلمانان از آسمان آمده يا برادر خضر ( ع ) است كه خداى [ 49 ] سبحانه و تعالى به معونت اسلام فرستاده ؛ و گر نه اين جنگ كه او مىكند حدّ بنى آدم نيست و از قوّهء بشر دور است .
--> [ ( 49 ) ] ت . چ : حقّ .