أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

102

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) يزدجرد در خشم شد و حاجبى زود برخاست تا مغيره را از تخت فرو كشد . يزدجرد بانگ برآورد . حاجب بازپس رفت . يزدجرد زبان تازى نيكو دانستى و سخن فصيح گفتى . آن روز به صوابديد ديگران جواب و سؤال با يزدجرد بر ذمّت مغيره بود . او شمشيرى حمايل داشت و درّاعه بسته و بردى يمانى از پشت انداخته و تازيانه به دست داشت . يزدجرد بر مغيره مىنگريست ، چشمش بر آن برد يمانى افتاد . از مردى كه عبور نام داشت و براى ترجمانى حاضر بود پرسش كرد : اين جامه را چه نام است ؟ [ 37 الف ] گفت : برد يمانى . او را اين سخن به فال نيك نيامد . پس با مغيره گفت : تو رسولى بودى . چون به مجلس من آمدى بايد بدانجاى كه فرمودم ، جاى كنى . بىاجازت من از تخت من چرا نشيمن ساختى ؟ مغيره گفت : راست گفتى و ليكن از نشست بر تخت تو مرا منزلتى به دست نشد . چون تو اشارت به نشستن كردى من هيچ مكانى لايق نشستن خود نديدم الّا تخت تو ؛ زيرا كه من نيز سالار قوم و پيشواى قبيلهء خودم و پيش ما بر تخت نشستن و روى خاك ايستادن يكسان باشد ؛ چه هر دو جاى فناست و هيچ كدام بقا و پايندگى ندارد . اكنون دست از اين اعتراض بدار و سخن در مقصود [ 37 ] بگوى . يزدجرد گفت : شما عربان ، گاهى به تجارت ، گاهى به رسالت ، و گاهى به گدايى در ولايت ما آمد و شد داريد و طعامهاى لذيذ خورديد ، آبهاى گوارا نوشيديد ، لباسهاى حرير بديديد ، و لذّتهاى آن بازيافتيد . برفتيد و باقى اعراب را خبر داديد . اكنون آمديد تا با ما در اين نعمت مشاركت كنيد . [ 38 ] بر ضد ما دينى ديگر نهاديد و بهانه‌اى انگيختيد تا شايد كه اين ولايت و اين نعمت شما را باشد [ تا ] شما از آن قحط و تنگى باز رهيد و اينجا عيش و فراغت كنيد . مثل شما مثل آن روباهى است كه به انگورستانى در رفت . لختى بخورد و لختى تباه كرد . [ 39 ] خداوند انگورستان او را بگذاشت تا برفت و رفقاى خود را آگاه كرد . آن روباهان به جمع به انگورستان در آمدند . آنگاه خداوند باغ هر ثلمه و سوراخى كه در ديوار ببود استوار كرد و روباهان را به تمامت بكشت كه يكى از ايشان خلاص نيافت . مثل ما

--> [ ( 37 ) ] ت : مقصور . [ ( 38 ) ] ل . ت . ش : اكنون آمديد بلكه از ما چيزى ستانيد . [ ( 39 ) ] ت . ش : لختى پناه گرفت .